امروز میخواستم براتون یک ماجرای روحی دیگه رو بنویسم اما از 2 دوز پیش دچار عارضه اسپاسم عضلانی شدم! دیروز که تمام بدنم بر اثر یک بی احتیاطی کلا بست، هیچی نمی‌تونستم بنویسم و یا حتی به چیزی فکر کنم!  امروزم که کلا اسپاسم برطرف شد اما از شانس بد عضله پشت پا و دست چپم از زیر مچ درگیر شد. حالا هم که هم چلاق شدم و هم نمیتونم چیزی با دست چپم بگیرم! شانس ما رو!! فعلا فقط دارم دست و پا رو با کیسه آب گرم ماساژ می‌دم! به همین خاطر این هفته ماجرای روحی نداریم!!

***

دیروز رفتم و از اینترنت کتاب راز داوینچی (نوشته دن براون) رو دانلود کردم، و نشستم به خوندن! حتما به شما هم توصیه میکنم دانلودش کنید. فیلم کد داوینچی هم که تو جشنواره کن امسال به نمایش در اومد اقتباسی از این کتاب است. دقیقا کتاب هم مثل خود فیلم جنجال برانگیز است! در این کتاب تمام اعتقادات مسیحیان را به مسخره گرفته است. بیخود نیست که کلیسای کاتولیک این فیلم رو تحریم کرده است! اما به دور از این مسائل کتاب بسیار جذاب است، به طوری که نتونستم بعد از اینکه چند صفحه از اونو خوندم در مقابل وسوسه خوندن بقیش مقاومت کنم و تا شب نشستم پاش! تمام کتاب در مورد رمز نگاری و باز کردن کدهای مختلف است. ضمنا این کتاب مانند فیلم در عرضه جهانی کولاک کرده. 35 میلیون نسخه فروش و ترجمه به 44 زبان دنیا! بنابراین به همتون توصیه میکنم که نسخه فارسی و اینترنتی اون رو بگیرید و بخونید (اگر سختتونه، کتابشم هست ). کتاب اینترنتی 440 صفحه است که با پاورقی‌ و توضیحات بسیار کامل توسط سایت هنر هفتم و قفسه به فارسی برگردونده شده. این کتاب به فرمت PDF است که البته در یک فایل زیپ شده با پسوند RAR به حجم 3 مگابایت قرار گرفته است که میتونید از اینجا دانلودش کنید.

به همتون توصیه میکنم قبل از خوندن کتاب یک سری به اینجا بزنید و عکسهای فیلم رو ببینید تا بتونید چهره‌ها رو با شخصیتها تطابق بدین.

****

هفته پیش کی‌پا از طیوه باهام تماس گرفت. وقتی داشتم پاپیروس رو باز میکردم دلم هری ریخت پایین! گفتم شاید برای سنموت یا فرعون مشکلی پیش اومده! اما وقتی بازش کردم دید نوشته تولدت مبارک .    یخ کردم!

 

 

 

 

 

یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

 

به مدت بیست سال که پیتر پوتر کشیش دهکده روینگتون واقع در منطقه کاونتری در انگلستان صدایی توام با ناله های درد آلود می‌شنید که می‌گفت (( به فریادم برسید! مرا خارج کنید)) . این صدا از گورستان کنار کلیسا می‌آمد و به مدت چندین سال هر چند شب یک بار این ناله‌ها توسط کشیش شنیده می‌شد. اما به مرور توجه کشیش نسبت به این ناله ها کم شد.

در شبانگاه اولین روز ماه اکتبر سال 1931 کشیش در حالی که در پست میز کارش نشسته بود به پنجره ای که مستقیم رو به گورستان داشت خیره شده بود. در این هنگام ناگهان چهره ای در پس پنجره ظاهر شد! کشیش بلافاصله با دیدن چهره او را شناخت. او دنیس پرات بود. مردی که بیست سال پیش در روزهای آغازین ورودش به دهکده، مراسم کفن و دفن را به انجام رسانیده بود.

شبح دوباره فریاد زد که (( به فریادم برسید! مرا خارج کنید ))

کشیش به سرعت از جای خود بلند شد و به سمت در ورودی ساختمان رفت. به سرعت از ساختمان خارج شد. او محوطه گورستان را به دقت بازرسی کرد. اما هیچ نشان و یا ردپایی از وجود یک انسان در آنجا و یا در پشت پنجره دیده نشد.

در کمتر از یک ساعت بعد از آن ماجرا پسرکی به دنبال کشیش آمد و به او گفت که دکتر ولهام در موقعیتی اضطراری است و از او درخواست کرده که به او ملحق شود. این پزشک بهترین دوست کشیش بود و به همین دلیل کشیش با سرعت به دنبال پسرک راه افتاد.

هنگامی که کشیش به بالین دوستش رسید، ماجرایی شگفت آور و دردآلود را از زبان دکتر شنید. دکتر به او گفت: که او از سالها پیش دلباخته زن دنیس پرات شده بود. تا اینکه یک روز دنیس پرات بر اثر برونشیت حاد در بستر بیماری افتاد. دکتر نیز برای درمان به نزد او رفت. اما دکتر در عوض درمان به او شربتی از عصاره تریاک خوراند،  که به مدت چند ساعت او را به یک اغمای سنگین برد.

سپس دکتر به همه عنوان کرد که او مرده است و جواز دفن او را نیز صادر کرد. در نتیجه مردم نیز مرده دروغین را به خاک سپردند.

تا چندی بعد از این ماجرا نیز دکتر ولهام صدای فردی را که با ناله از او درخواست میکرد که او را بیرون بیاورد می‌شنید . اما او به آن ناله‌ها اعتنا نکرد

بعد از این اعتراف دکتر ولهام درگذشت و بعد از آن نیز دیگر نه آوایی و نه صورتی از شبح دیده شد. اما یادداشت ها کشیش ماند تا امروز دکتر سینوحه آن را برای شما نقل کند

 

**  توضیح سینوحه :  امان از این زن‌ها که هر قضیه‌ای  رو که می‌شنویم معمولا یک ردپایی از اونها هست! تو این قضیه هم که دیدین دکتر بیچاره رو وادار به چه کاری کردن!!        ضمنا یک نکته  رو دقت کنین که سوگند بقراط همش کشکه!! هیچ وقت به دکترتون صد در صد اعتماد نکنین!!  (البته به غیر از دکتر سینوحه )

 

یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

 

گوته در حال گردش به همراه دوستش در جاده ای به نام (( وایمار)) بوده  است که ناگهان این دوست می‌شنود که گوته فریاد می‌آورد (( آه! ای عجب! این اوست! فردریک، دوست من! تو اینجا در وایمار چه کار میکنی. عزیز من! این چه لباسی است که در بر کردی! چرا لباس خواب من، شبکلاهم و صندل های من را پوشیدی. با این سر و وضع اینجا در شاهراه چه میکنی؟ .... ))

همراه گوته از آنجا که هیچ چیز مشاهده نمیکند، هراسان می‌شود و فکر می‌کند که شاعر به جنون آنی دچار شده است. پس ناگهان فردریک از مقابل چشمان گوته ناپدید می‌شود و این امر او را پریشان می‌کند.

وقتی آن دو به منزل گوته برمیگردند، دوست گوته، فردیک، را در خانه در نهایت تندرستی و سلامت میبینند! او که لباسهایش در اثر بارش باران خیس شده بود، لباسهای خواب گوته را به تن کرده بود و بر روی صندلی راحتی به خواب عمیقی فرو رفته بود.

او در خواب دیده بود که در جاده به دیدار دوستش گوته شتافته است، و او  سخنانی بدو گفته است. این سخنها همانها بود که گوته بر زبان آورده بود!!

 

شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

** همونطوری که گفته بودم یک قسمت از ماجرای دانیل داگلاس هوم مونده بود تا براتون بنویسم و اون هم گزارشی واقعی از یک جلسه احضار ارواح توسط او می‌باشد.

 

تابستان 1855 اشراف زاده انگلیسی جان ریمور و همسرش جلسات احضار ارواح متعددی را در ویلای تابستانی خود ، ایلنگ ویلا ، برگزار می‌کردند تا آنجا که این شایعه در بین مردم پیدا شده بود که ارواح شیطانی به این خانه رفت و آمد دارند. در ایلینگ ویلا مهمانان متعددی وجود داشتند از جمله الیزابت براونینگ شاعر انگلیسی که هوم را ملقب به شگفت انگیز ترین مرد انگلستان کرده بود. در 23 جولای 1855 میهمانان به این ویلا رفتند و گزارش این جلسه در تاریخ باقی مانده است.

********

به محض ورود به ویلا، رابرت براونینگ با هوم آشنا شد و از او خوشش نیامد. او بعدها به دوستی نوشت: (( رفتارش لوس و کودکانه بود، خانم و آقای ریمر را پاپا و ماما صدا می‌کرد و مرتب آنها را می‌بوسید))

ساعت9 شب، چهارده نفر دور میزی نشستند و جلسه آغاز شد. روی میز یک چراغ نفتی حباب‌دار روشن بود و نور کمی به اتاق می‌پاشید.

میزبان از مهمانان خواست در طول جلسه سوالی نکنند. فقط به آنچه ارواح به آنها نشان می‌دهند نگاه کنند. بزودی صدای ضربه های کوتاه بلند شد و میز به حرکت در آمد و به این سو آن سو تاب می‌خورد. همه تصور می‌کردند ضربه‌ها از طرف روح پسر خانواده است که 3 سال قبل مرده بود.

براونینگ نوشت: (( دست همه روی میز بود. با وجود این میز چنان کج شد که فکر می‌کردم چراغ روی آن واژگون می‌شود اما چراغ ثابت ماند))

میز دوباره صاف شد اما ضربه‌ها ادامه پیدا کرد. معلوم نبود صدا از کدام طرف می‌آید، اما به زودی واقعه‌ی جدیدی اتفاق افتاد.

خانم ریمر احساس کرد کسی یا چیزی او را لمس می‌کند اما او هیچ چیزی ندید، کنار او همسرش جان نیز این احساس را داشت. آن دو یقین داشتند که روح پسرشان آنها را لمس می‌کند.

الیزابت براونینگ نفر بعدی بود که احساس کرد نیروهای نامرئی او را لمس می‌کنند. شوهر او احساس کرد چیزی آستین او را بالا می‌کشد.

روح از طریق ضربه‌ها پیام فرستاد که می‌خواهد دستش را نمایش دهد. یک نفر چراغ را خاموش کرد. تنها نوری که از ورای پرده‌ها می‌تابید، نور ماه بود که در پشت تکه‌ای ابر پنهان شد. هیجان‌انگیزترین قسمت نمایش آغاز شد.

رابرت براونینگ نوشت: (( اتاق آن قدر تاریک بود که به سختی می‌شد چیزی را تشخیص داد که چیزی پشت پنجره تکان می‌خورد. )) بعد در تاریکی دستی آبی‌رنگ و درخشان ظاهر شد. درست بالا آمد، عقب رفت و دور و اطراف تکان خورد، مثل آن بود که دست با پارچه توری نازکی به میز اتصال دارد و بعد چند دست دیگر ظاهر شد. یکی از آنها زنگ کوچکی را از روی میز برداشت و آن را به صدا درآورد.

براونینگ متوجه شد که دست‌ها دور و بر هوم ظاهر می‌شوند. همسرش عینکش را برداشت تا مطمئن شود دستها واقعی هستند، به همان اندازه که او متقاعد شده بود همه چیز حقیقت دارد، شوهرش به همه چیز مشکوک بود.

بعد آقای هوم آکاردئونی را با یک دست گرفت – سازی که حتما باید با دو دست نواخته شود- ساز به صدا در آمد و آهنگی زیبا نواخته شد.

الیزابت بعدها برای خواهرش نوشت: (( اتاق تاریک بود. یکی از دستها، دسته‌گلی را که روی میز بود برداشت و آن را بر سر من گذاشت. فاصله این دست با من، به اندازه‌ی فاصله دستی است که با آن نامه را می‌نویسم. دستی سفید، مردانه و زیبا، من آرام بودم و ابدا نترسیدم))

رابرت چند بار احساس کرد که ارواح او را لمس می‌کنند، یکبار در ناحیه زانو، یک بار در مچ دست. (( دست گرم و زنده بود )). بعد ارواح از ما خواستند تا چراغ‌ها را روشن کنند، حالا می‌توانستم همه چیز را معاینه کنم! میز از زمین بلند شد. زیر آن را نگاه کردم. حدود 30 سانتی‌متر از زمین فاصله داشت و چیزی به آن متصل نبود. دستها آقای هوم بالای میز بود)) جلسه در اینجا خاتمه یافت. براونینگ نمی‌توانست بگوید چه چیزی باعث بلند شدن میز، دست‌گل و تماس با لباس آنها شده بود. اما در حال او عقیده داشت که هوم یک حقه باز است.

***

جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: