بالاخره امروز تونستیم یک نفس راحت بکشیم! البته فکر نکنین که امتحاناتم تمون شد! نخیر! هنوز کماکان در سنگر مشغول پاتک به مواضع اساتید هستیم! اما امتحانات اصلی تمام شد و فقط مونده یک پاتولوژی که اونم دوتا بخش کردیم به فاصله 4-5 روز از هم.

اما امروز یک ضربه سنگین از غدد خوردیم! رفتیم سر جلسه دیدیم 75 سواله تستیه. اما سوالات از 150 تا سوال تشریحی سختتر بود ( البته این یکم بی‌انصافیه .. اما برای هیجانش اینو گفتم) سوالام مثل اینکه به جای دانشجویان فیزیوپاتولوژی برای دانشجویان رزیدنتی طرح شده بود. بخصوص سوالالی آخر که دیگه کار به میزان T3  و T4 و TSH رسیده بود و قیامتی بود بیا و ببین! البته یک نکته رو بگم که من اصلا نتونستم در این دوران پزشکی با این درس غدد ارتباط برقرار کنم. از بین اونا بیشتر همین تیروئید و آدرنال، به نظر شما گیر از منه یا از غده‌ها ؟؟؟

 

///////////////////////////

مدتها که دوستان به هم توصیه می کنن که سرویس دهنده وبلاگم رو عوض کنم! حقیقتش دم پرشین بلاگ گرم که ما رو این همه مدت تحمل کرد اما منم لازمه یکم تنوع بدم... الان بین چند سرویس وبلاگ دهنده رایگان گیر کردم.. اما میل خودم بیشتر به سمت Blogger است... خدا رو چه دیدی! شاید هفته بعد زدم و این وبلاگ رو منتقل کردم.

///////////////////////////////////

رفتم یک صندلی جدید برای کامپیوترم خریدم! از اونایی که لوله‌های توخالی رو خم کردن و صندلی ساختن و الان مد شده تو مطب آقایون دکترا ( و همچنین خانمهای دکترا ) برای اتاق انتظار همش از اونا میزارن. علت خریدن‌شم این بود که چون یکمی وزنم زیاده (البته زیاد نیست، نگران نباشید)  دیگه تا الان دو تا از اون صندلی‌های اداری رو که میشه باهاش دور خودم بچرخم رو شکستم و فرعون گفتم دیگه باید بدیم برای تو تیرچه بلوک جوش بدن و صندلی بسازن. غرض از این همه مقدمه چینی این بود که با اینم الان یک مشکلی دارم و اونم اینکه گاهی دستم رو که از رو موس ور میدارم و میارم عقب.. دق !! میخوره به لبه صندلی و اون احساس مور مور معروف ناشی از ضربه به عصب اولنار کنار آرنج تو دستم ایجاد میشه! باید برای اینم راه حلی پیدا کنم؟

چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

امان امان ... از این امتحانا امان .....   اووه به خدا خیلی ستمه که چله تابستون بشینی فارماکو و پاتولوژی بخونی!! اما چیزی که باعث شد اعصاب بیشتر از همه داغون بشه اینه که از اول شهریور باید به مدت 7 روز صبحا بریم کارآموزی بهداشت! البته این به خودی خود بد نیست، اما مشکل زمانی شروع میه که 5 شهریور هم امتحان پاتولوژی داشته باشی! 

البته کارورزی بهداشت همه رو به گروه های 8-9 نفره تقسیم کردن و تمام پسرا رو انداختن تو یک گروه! ما که احتمال میدادیم گروه ما مکنه بیفته اول، به همین خاطر از یک ماه پیش لابی های گسترده ای رو تشکیل دادیم تا گروه ما حداقل بعد از 7 شهریور بره مرکز بهداشت! اما هفته پیش که گروه بندی ها رو زدن چشمامون هم گرد شد. و اونجا بود که متوجه شدم اگه لبه دریا هم برم دریا رو خشک میکنم!!

البته اینی که ما اول داریم امتحان میدیم یک خوبیت داره و اون اینکه همه آقایون حداکثر تا 14 شهریور معطلن و بعد از اون ما راحتیم و خانما باید پاشن برن سرکلاسها!! از 14 شهریور تا 5 مهر میشه یک مسافرت توپ رفت تا حسابی خستگی این ترم از تنمون در بیاد!  (دیگه مجبورم خودمو یک طوری دلداری بدم)

****

خوب مثل اینکه باید پاشم برم تنفس بخونم!

اه ... راستی روز پدر رو هم به همه پدرهای ایرانی تبریک میگم

سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام

كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم

 

شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است

 

واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “

 

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد

گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد

 

مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي

 

چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشکی مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “

 

 

*** خیلی از این شعر حمید مصدق خوشم میاد! هر وقت اولش رو میخونم باید حتما تا آخرش برم! البت هاین شعر خیلی طولانیه که نتونستم همش رو بزارم. اگه کاملش رومی‌خواین می‌تونین از اینجا بگیرینیش !! ضمنا دیوان کامل اشعار حمید مصدق هم در اینجا قابل دسترسی است.

جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

 بسیاری از افراد مایلند که در مورد زمان مرگ خود بدانند. در حقیقت بشر همواره به دنبال کشف این است که کی خواهد مرد و هیچکس نیز نمی‌تواند در برابر این وسوسه مقاومت کند و صد البته هیچ کس هم نمی‌تواند بگوید که من زمان مرگ افراد را می‌دانم. اما گاهی اتفاقاتی می‌افتد که کم و بیش، برای بعضی افراد، به لحظه مرگ اشاره می‌کنند. به عنوان نمونه:

زمانی پاریس مرکز سفر برای شاهزادگان و شاهزاده خانمهای روسی بود. یکی از آنها به نام شاهزاده خانم " ربینین " بسیار به احضار ارواح از طریق میزهای چرخان  مخصوص این کار علاقه داشت.

اما در یک شب در حالی که او در جمع عده‌ای از دوستان نزدیک خود مشغول ارتباط با ارواح بود، ناگهان یک روح بروی میز چرخان این عبارت را درج کرد : "تو دقیقا هشت روز بعد خواهی مرد" سپس در ادامه روح به او گفت که محل واقعه نیز پاریس خواهد بود.

شاهزاده خانم بعد از شنیدن این هشدار به شدت ترسید و بلافاصله پاریس را ترک کرد و با خود عهد کرد تا مدتی طولانی دیگر به این شهر برنگردد. از طرفی شاهزاده خانم روسی خود زیاد به این پیشگویی اعتقاد نداشت و این کار برای احتیاط انجام داد.

اما چند روز بعد از ماجرا وی تلگرافی از کارگزار خود در پاریس به این مضمون دریافت کرد "مسائل مهم؛ حضور در پاریس ضروری "  

بدین سان او ناگزیر شد تا دوباره به پاریس برگردد و در لحظه ورودش به شهر پاریس درشکه ای با شدت به او برخورد و  وی در دم جان باخت. در حالی که درست 8 روز از آن پیشگویی گذشته بود.

پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: