3 بار نوشتم و پاک کردم. نمیدونم چرا هر چی رو که برای نوشتن شروع میکنم، به وسطاش که میرسه دیگه نمیتونم ادامه  بدم.  خدا پدر کامپیوتر رو بیامرزه که راحت میشه متن‌ها رو ویرایش و پاک کرد. یک جا تو زندگینامه گابریل گارسیا مارکز خوندم که گفت اگر موقع نوشتن رمان (( صد سال تنهایی )) یک کامپیوتر داشتم هزار صفحه می‌نوشتم. حالا که بحث به مارکز رسید بهتره براتون بگم، موقع نوشتن رمان صد سال تنهایی، که جایزه نوبل رو به همین رمان دادن، مارکز زندگی عجیبی داشته! زنش میگه روزها از خواب بلند میشده و مستقیم میرفته پای ماشین تحریرش و هی تایپ میکرده و هی پاره میکرده!  و ضمنا به طور وحشتناکی سیگار میکشیده! به طور که خاکسترها رو از کف اتاق جمع میکردن! اما واقعا شاهکاری خلق کرده، توصیه می‌کنم حتما رمان‌شو بخونین ! اما من به شخصه با مجموعه داستانها مارکز حال می‌کنم! بهترین داستانشم به نظرم قدیس است که تو یک مجموعه به همین نام قرار داره.

 

اما از کتابهای با حالی که تا به حال خوندم ( غیر از سینوحه ) کتاب کوری بود اثر ژوزه ساراماگو که واقعا روابط انسانی خیلی جالب به تصویر کشیده! توصیه می‌کنم حتما بخونین! ( البته سعی کنید نسخه اصلی و بدون سانسورشو گیر بیارین ) .

 

اما یک نکته که حیف از اون روزهایی که می‌نشستم و این کتابها رو میخوندم! الان دیگه نم‌یدونم چه مرگم شده که اصلا حوصله کتاب خوندم رو ندارم. با اینکه زمان فراغتم هم خیلی زیاده اما خوب مگر چی بشه و از چه کتاب خوشم بیاد تا اونو بخونم. چه ستمیه!!!!

 

--

 خوب شد که بالاخره پاکش نکردم. اما در موقع نوشتن این پست به شدت چاییده‌‌ام! روی صندلی که نشستم یک پتوی کلفت دور خودم گرفتم و یک کیسه آب گرم هم روی پام گذاشتم. یک دستم داره تایپ می‌کنم و دست دیگه دستمال رو برداشته و آماده که هر وقت ناغافل یک عطسه اومد جلوشو بگیره تا روح من به یک باره از تنم خارج نشه!

اما در سرماخوردگی اونچی که کیف داره اینکه که یک درد گسترده بدنت داره، انگار که با باتوم گرفتن تا جا داشتی زدنت و بعد ولت کردن یک گوشه! آخ... چه کیفی داره!

 

فعلا  تا من با سرماخوردگی حال میکنم شما موفق و شاد باشین!

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

بالاخره 5 شنبه پیش برای سمیولوژی مشرف شدیم به بخش قلب! در اول ورود دیدم که خیلی عظیمی از بر و بچه‌های کلاس در بیمارستان تجمع کردن که وقتی علت را جویا شدیم، کاشف به عمل اومد که بله!. حدود 30 نفر رو دانشگاه برای این بخش سمیولوژی در نظر گرفته است!! بعد که یکم گذشت و اتند اومد و خبر بهتر رو داد که دانشگاه اشتباه کرده و ما الان تو این بیمارستان 4 – 5 تا مریض قلبی بیشتر نداریم و جمعیت شما هم زیاده و نمیتونین بیان بالای سرشون و باید میرفتین بیمارستان دیگه اونجا 40 -50 تا مریض قلبی داریم .. بعد از مدتی که منتظر شد قرار شد تو یک کلاس جمع بشیم و یک مریض رو بیارن بالای سر ما !!! تا ما مشخصات یک بیمار قلبی رو ببینیم! اما بعد از همه این دنگ و فنگ ‌ها رفتیم تو یک کلاس خفه و تنگ و مریض اومد و شروع کردیم ازش سوال پرسیدن و اینا تا ازش مثلا یک شرح‌حال الکی گرفته باشیم. آخر سر هم مشخص شد مریض اصلا مشکل قلبی نداشته و دردش احتمال زیاد از نوع عصبی است! اینم از شانس ما..

حالا جالب اینجا بود که در موقع گرفتن شرح حال اتند چند لحظه رفت بیرون و مریض هم شروع کرد از دعوای 15 سال پیشش با صاحب‌خونش تعریف کرد که اون موقع دردش شروع شده و اله و بله که دکتر سر رسید و در رو که باز کرد دید که بحث شرح‌حال به قول‌نامه و مشتری و قیمت اجاره خونه رسیده و چشماش از تعجب گرد شد ..

در شرح حال مریض هم یک چشمه از پرسنل اورژانس تعریف کردن که موقعی که مریض تماس میگیره به اون قرص نیترو گلیسیرین می‌دن و بعد که میبینن دردش خوب نشده به اون نیتروگلیسیرین تزریقی می‌دن البته بدون کنترل فشار خون مریض که اونم که فشار خونش 10 بود فشارش به 6 میرسه و فینت میکنه!!! بعد و مکافات و هزار دردسر دیگه..

بعد هم رفتیم CCU که اینجاش خوب بود و رفتیم بالای سر مریض و دکتر هم یک نیمچه راندی انجام داد! و بعد هم مرخص!! اینم از ماجراهای ما در سمیلوژی عملی قلب

دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

دوباره اومدم که چیزی  بنویسم.. اما حالا که دارم تایپ می‌‌کنم میبینم ذهنم خالیه و چیزی برای نوشتن به فکرم نمیرسه! خب وایستا یکم فکر کنم ..

//

اگه گفتین بهترین جا برای فکر کردن در مورد یک مسئله و یا پیدا کردن یک ایده جدید کجاست؟؟... یکم فکر کنید.. بله. مبال است (مستراح سابق) و یا توی حموم. این یک حقیقت و همتون حتما تا به حال تجربه کردین که در حالت اجابت مزاج و در حالی که دارین مانور (( وال سالوا ))** رو انجام می‌دین،  افکار درخشانی و بدیعی به ذهنتون میرسن و یا تو حموم در حالی که چشماتون رو بستین و دارین شامپو رو از روی سرتون می‌شورین!!

++ اگر این مطلب رو در ساعت 12 تا 2 ظهر می‌خوانید، پیشاپیش از بد نهار کردن شما عذر خواهی می‌کنم.

///

خب می‌خواستم برم یک سری برم اتاق اندیشه ( مستراح سابق ) و برای ادامه این پست فکر کنم و اما ترجیح می‌دم همینجا غائله رو ختم کنم.. والسلام

** در مانور وال‌ سالوا ما برای بررسی شکم بیمار به اون می‌گیم که یکم زور بزند ( از همون زورهایی که تو اتاق اندیشه میزنن)

 

 

 

دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

....

دیشب داشتم سایت بازتاب رو مرور می‌کردم.. تو ستون طنزش نوشته بود: "پایان حکایت آقای صالحی " . با خودم گفتم چرا این تیتر رو زده. متنشو خوندم و دیدم بیوگرافی عمران صلاحی است. گفتم شاید بازتاب  می‌خواد زندگینامه شاعران طنز معروف رو بزنه و خواسته یکم طنز رو هم باهاش قاطی کنه. پس دیس‌کانکت شدم.  بعد از چند دقیقه واقعا مشکوک شدم. برگشتم رو رفتم سراغ خبرگزاری مهر که چشمم روی یک بیت شعر خشک شد: " سفر گزید از این کوچه باز همنفسی " و اون وقت دیدم اه.. عمران صلاحی هم رفت.

رفتم دنبال اینکه که چجوری رفت. دیدم اِه........... 60 سالش بود و تازه از سفر چین اومده و دیشب سکته شدید کرده است. بعد فهمیدم مثل بقیه اونایی که مردم دوستشون دارن، باز تشریفات مرگ رو اجرا نکرده رفت. خب چرا نمیشه اول مریض شن و کم کم حاشون بد بشه که ملت  لااقل آماده بشن. حالا واقعا خوبه صبح بلند بشی بگن آقا، دیشب فلانی رفت ..... مگه به همین راحتی میشه مردم رو گذاشت رو رفت؟ کی جای خالشو پر میکنه؟  کی شکست قلب هزاران نفر رو جبران میکنه؟  به خدا ستمه .....

با عمران از زمانی که گل ‌آقا رو گاه‌گداری می‌خریدم آشنا شدم . آشنایی وقتی بیشتر شد که یک جایی شعر " مرگ از پنجره بسته به من می‌نگرد .... " رو خوندم و دیدم چقدر شعر پر معنایی، پس رفتم ببینم شاعر کیه و به عمران خوردم...  چهار پنج سالی می‌شد که نوشته‌هاش رو تو گل‌آقا (هفته‌نامه یا این اواخر ماهنامه‌) دنبال می‌کردم.... وقتی نوشته ها و شعرهاشو می‌خوندم تا حتی نیم ساعت با خودم می‌خندیدم یا  می‌رفتم تو فکر و حس شعرهاش. طنز ساده و رونی داشت و خواننده رو نمی‌پیچوند. همیشه یک ارتباط دو طرفه باهاش بود. مثل اینکه خودش داره برات این شعرو میخونه!

حالا که رفت امیدوارم هر جا که هست خوش باشه و جمع اطرافش ازش استفاده ببرن... فقط من موندم که  کی میشه که باز نیم ساعت بخندم ....

بهتر دیدم شعری رو که علیرضا قزوه تو جام جام امروز ( 13/7/85) از عمران نقل کرده بود رو بزارم...

 

مادرم روی سرم قرآن گرفت

آیه‌ها در پیش چشمم جان گرفت

ابرها از چهار سو گرد آمدند

رفتم و پشت سرم باران گرفت

 

روحش شاد

پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

خب دوباره ماه مهر شروع شد و درس و کلاس‌ها از سر گرفته شد. البته برای ما خیلی زود چون معمولا کلاسها از 8 مهر ماه در تمام دانشگاه ‌ها شروع می‌شود ، اما از اونجا که ما آخر شانسیم! روز 31 شهریور که تو مسافرت بودم (بعد از مدتها تونستم یک مسافرت مجردی با دو تا از دوستان خوب هم‌دانشکده ایم برم که جاتون خالی خیلی خوش گذشت )  زنگ زدن که آقا پاشو فردا ساعت 12 ظهر!! پاشو بیا سر کلاس سمیولوژی جراحی!  دیگه از اونجا هم که ما هم ختم بچه مثبتی هستیم، تشریف بردیم سر کلاس! و از همون روز هم توپخانه اساتید مداوم کار کرد: سمیولوژی، هماتولوژی، گوارش و کلیه .. فقط خدا پدر روماتولوژی رو بیامرزه که به ما کمی فرصت نفس تازه کردن رو داد.. این از اول ترم. خدا خودش آخر و عاقبت این ترم رو بخیر کنه.. چون ترم قبلی که تونستیم با سلام و صلوات همه درسها رو پاس کنیم. اونم اکثر با نمرات فوق ناپلونی.. اما این ترم فکر نکنم مثل ملخک بتونم از تو دست بجسم!!

/////////

ماه رمضان هم همزمان با اول مهر شروع شد.. چیزی به ذهنم نمیرسه فقط به نظرم کمی امسال ماه رمضونش با بقیه سالها متفاوت بود. زیاد قبلش تو حال و هوای ماه رمضان نبودیم. به طور کلی مثل هر سال نبود.. تلویزیون هم .... ولش کن

////////

خب فعلا تا بعد .......

یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

 

آخ ....  دوباره ماه مهر شروع شد! نمیدونم چرا از شروع مدارس هیچ وقت احساس خوبی نداشتم. فکر کنم همه هم با من تو این احساس شریکن. این روزهام که دارم میرم دانشگاه و این بچه های دبستانی رو می‌بینم که با کیفهای رو دوششون میرن مدرسه تنم میلرزه!

 

البته الان مدارس خیلی بهتر شده! الان همه جا از تکنیک های فوق مدرن!! تربیتی و آموزشی استفاده می‌کنن و همه جا با کودکان با احترام برخورد می‌کنن و به قول یکی از دوستان،  اگر ((شما)) ی یک معلم (( تو )) بشود، پس فردا به آموزش پرورش احضارش و می‌کننو اله و بله.

در حالی که در دهه‌های 60 و 70 تو ایران خیلی وضع فرق می‌کرد. اون زمان تو همه مدرسه ناظم و معلم مجهز به وسایل کمک آموزشی! از قبیل شلنگ، ترکه انار، خط کش فلزی و  ... داشتن که باهاش حسابی از خجالت بچه ها در میومدن! اصلا اون زمانها کتک زدن بچه ها مُد بود.  جالب این بود که اگر تو مدرسه از ناظم کتک میخوردی و میرفتی خونه و به بابات می‌گفتی اونم می‌گفت حتما تو یک غلطی کردی که کتک خوردی و یک دست کتک حسابی هم اونجا نوش جان می‌کردی! (اینو شوخی کردم! چون هیچ وقت بچه‌ها تو خونه نمی‌گفتن تو مدرسه کتک خوردن، عکس الان که اگر یک بچه رو آروم دستشو تکون بدی فردا تیتر اول روزنامه است! )

 

منم حقیقتش خیلی کم از دست معلم و ناظم کتک خوردم (نمیگم نخوردم! اما خیلی کم بود ) اما از سال سوم و چهارم دبستان یک مدیری احمقی داشتیم، که انشاء الله هر جا هست به زمین گرم بخوره! طوری بچه ها رو میزد انگار برای اینکار تعلیم دیده. از سیلی و لگد و هر چی فکرشو بکنی! از اون بدتر این بود که میگرفت حسابی جلوی همه خردت می‌کرد و گند میزد تو روحیه! آخه من نمیدونم یک بچه 10 – 11 ساله مگه چقدر میتونه کار بدی بکنه که بزنی گوششو و بازوشو کبود کنی!

هنوزم که هنوزه  قیافش یادم نرفته! اما   بالاخره یک روز هم گذر پوست به دباغ خونه میفته! اون روز که بالایی سرش بیارم که هر چی خط کش فلزیه بدش بیاد!!

اما برعکس مدیری که از سال پنجم اومد مدرسمون! خدا پدرشو بیامرزه یک انسان به معنای واقعی آقا و والا بود! با اینکه چندین سال میگذره اما من هنوزم که میبنمش میرم جلو و کلی حال و احوال و تشکر ازش میکنم!  واقعا انسانها چقدر با هم فرق دارن!!

 

خب پست این دفعم کمی خشن شد! تا بعد ....

چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: