می خوام یک نکته کاربردی رو بهتون بگم . همون طور که میدونین اکثر کسایی که وبلاگ دارن و یکم دیر آپ می‌کنن (فکر نکنین من جزء این دسته ام ها!!) همیشه از این شاکی اند که صفحات وبلاگشون تو Cash کامپیوتر میزبان میمونه و موقعی که مطلب جدید میزنن مراجعین تا مدتی نمی تونن اونو ببینن مگر صفحه رو با Ctrl + F5  دوباره Refresh کنند. برای رفع این مشکل می تونید کد زیر رو در ابتدای وبلاگتون بین دو تگ <HEAD>  و  </HEAD> بیارین!

< " META http-equiv="Pragma" content="no-cache" >

 

**

بعد از مدتها بهتر یکم ناله بکنم از درسها که بله .. دوباره امتحانات نزدیکه و درسها هم تا به حال بگو یک کلمه!! ابدا ... البته تمام جزوات رو گیر آوردیم ( خدا پدر سال بالایی ها رو بیامرزه) اما معضلی که هست فقط تنبلی ماست! انشاء الله اونم کم کم رفع میشه!

 

**

توصیه فیلمی: فیلم "دانی براسکو" رو حتما ببینین! فیلم سولاریس رو هم که دیشب به لطف سینما 1 دیدم! اما نکته‌اش اینجا بود که تحلیل فیلم شده بود همش مقایسه بین سولاریس آندره تارکوفسکی و سودربرگ . بعدش هم یک کم فیلم فلسفی بود (از یک کم، یک کمی بیشتر)  اما به طور کل خوب بود.

 

**

 

یک جک بیمزه

زن: عزیزم اگه اون گردنبند برلیان رو برای من نخری دیگه منو نمی‌بینی؟!

مرد (با خوشحالی): چطور ممکنه دیگه تو رو نبینم؟!

زن: چون چشمات رو از حدقه در میارم!!

 

**

ضمنا در پایان یک توصیه هم دارم که به سایت آکادمی فانتزی سری بزنید. داستانهای کوتاه علمی- تخیلی و فانتزی جالبی داره!!1

جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

دوباره سلام.

کلاسهای دانشگاه به قوت خدا برقرار شد . دانشجویان طالب علم هم به طور مدام در جلسات شرکت می‌کنند. خوشبختانه برنامه این ترم بسیار سبک است و از همین اول ترم هم جزوات اساتید آماده و فوت و فن پاس کردن هم رو به طور کامل از بر و بچ سال بالایی آموزش دیدیم. فقط مونده دو هفته مانده به امتحانات حمله رو به مواضع اساتید شروع کنیم.

کلاسهای سمیولوژی هم همچنان برقرار است و  قلب، و داخلی و جراحی رو رفتیم و یک 4 – 5 تای دیگه مونده! ولی یک نکته خیلی جالب وجود داره که این کلاسها شده به اینکه استاد میاد توضیح معاینه بالینی همون بخش رو میده و میره! بعد میگه تشریف ببرید تو بخش و معاینه فیزیکی!! کنید. ولی ما از او روز هر چی میریم فقط شرح حال و شرح حال و شرح حال .. خب بگذریم

***

هفته پیش 2 تا فیلم خوب رو دیدم. اولیش (( 21 گرم )) بود. تقریبا میشه گفت شبیه Crash بود یا بهتره بگم Crash  شبیه این بود. خیلی جالب تقابل انسانها با هم رو نشون می‌داد. نکته جالب فیلم هم این بود که بیننده تا دقیقه 30 فیلم اصلا خط داستانی فیلم دستش نمیاد و کاملا گیج میشه! ضمنا جالبه براتون بگم که نام فیلم از یک سری آزمایشات علمی گرفته شده  که در اون ها افراد در حین مرگ رو وزن می‌کردند و متوجه شدند که در کل افراد مطالعه در هنگام مرگ 21 گرم از وزن بدنش کم میشه! نه یک گرم بیشتر و نه یک گرم کمتر و این فرضیه رو به وجود آوردن که روح انسان 21 گرم وزن داره!

فیلم دومی که دیدم هم شاهکار تاریخ سینما، (( جنگیر )) بود. منظورم جن‌گیر اولی که در سال 1973 ساخته شده بود، است. من تا به حال 5 بار این فیلم رو دیده بودم و هفته پیش هم بار 6 ام این فیلم  زدم تو رگ!

خیلی فیلم جالبی است،  بخصوص اینکه خیلی قشنگ تمام میشه! بهتر دیدم به همین مناسبت یک سری حقایقی رو در مورد این فیلم بنویسم:

 

·    این فیلم نامزد 10 جایزه اسکار در زمان خودش شد که برنده 2 جایزه بهترین صدابرداری و بهترین Adapted Screenplay شد. ضمنا 4 جایزه گولدن گلوب رو هم برد در عناوین، بهترین کارگردانی، فیلم، صدابرداری و بهترین Supporting Actress  شد.

·        از دید بسیاری از منتقدین این فیلم ترسناک‌ترین فیلم تاریخ سینما است

·        این فیلم در 26 دسامبر 1973 اکران شد

·    در هنگام نمایش این فیلم گزارشات زیادی از غش، حملات تشنجی و هیستری و حتی در بعضی موارد سقط جنین از تماشاگران گزارش شد.

·        نمایش این فیلم در فنلاند ممنوع شد.

·        این فیلم در انگلستان دوباره رده بندی سنی شد .قسمتهایی از اون حذف شد.

·        Jane Fonda  و Shirley MacLaine   نامزد بازی در نقش کرس مک‌نیل (مادر دختر جن زده ) بودند

·        جک نیکلسون هم قرار بود در نقش پدر کاراس (کشیش جوان ) بازی بکنه

·    Mercedes McCambridge از کمپانی (( برادران وارنر )) شکایت کرد، چون اونها اسم اون رو در تیتراژ پایانی فیلم به عنوان دوبله کننده صدای شیطان نیاورده بودند

·    استفراغهای سبز رنگ درون فیلم واقعا زنده و طبیعی بود. دیک اسمیت مسئول جلوه‌های ویژه یک وسیله برای انجام این کار اختراع کرد اما فرانکلین اونو زیاد طبیعی ندونست و فقط در یک صحنه که دختر جن زده اونا رو روی صورت پدر مرین (کشیش پیر) میپاشه از اون وسیله استفاده شد.

·        این فیلم در هنگام نمایش در آمریکا 165 میلیون دلار فروخت و همچنین  90 میلیون هم در نسخه های ویدیویی فروش کرد.

·    این فیلم بر پایه یک داستان واقعی ایجاد شد است. کانال دیسکاوری در این مورد تحقیقات مفصلی کرد و آن رو به عوان یک مستند به نام In the Grip of Evil وارد بازار نمود.

·        میتونید مقاله روزنامه واشنگتن پست رو در مورد این فیلم در اینجا ببینید

·    9 نفر در طول ساخت این فیلم مرده ند! از جمله جالبترین این افراد Jack MacGowran به نقش Burke Dennings که همون کارگردان مستی است که توی فیلم ، رگان اونو از پنجره به بیرون انداخت و کشت!

·    یک سری از نسخه های این فیلم در هنگام عملیات بعد از فیلمبرداری آتش گرفت و سوخت و مجبور شدن کار سخت اونو 6 هفته به عقب بندازن

جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها:

سلام

امیدوارم تعطیلات نابهنگام به شما خوش گذشته باشد و بهره کافی و وافر را از آن برده باشید! البته من که هیچ کاری نتونستم بکنم و همش هرز رفت. خواستم تو تعطیلات آپ کنم، اما گفتم بزار سنت شکنی کنم چون این روزا همه دارن آپ می‌کنن و من سر یک هفته ای که گفتم بآپم. خب برای این هفته یک ماجرای روحی دیگه رو در نظر گرفتم. امیدوارم لذت ببرید

***

بانو "اودنل"  نوشته است: در تاریخ 22 ماه مه اخیر ( در متن اصلی به سال اشاره نشده بود و منم نتونستم سال این اتفاق رو پیدا کنم) به همراه دخترم وارد شهر برایتون شدیم و خانه ای را در حومه " هاو " اجاره کردیم. اتقاهای خانه بسیار بزرگ بود و دارای همه گونه وسایل آسایشی و راحتی نیز بود اما فضای خانه بسیار سرد و غمگینانه به نظر می‌رسید و با تاریک شدن هوا فضا غمگین و سنگین‌تر می‌شد به طوری که بعد از چند ساعت از شب احساس اضطراب و نگرانی که برایم ناشناخته بود، در من ایجاد شد.

سپس دستور دادم شومینه اتاقم را روشن کنم و به بهانه قدری کسالت جمع خانوادگی را ترک کردم و به اتاقم رفتم تا بخوابم. چند ساعت از خوابم نگذشته بود که با صدای پای کسی در طبقه بالا از خواب بیدار شدم. به زودی این صداها آنچنان شدید و واضح شد که در اتاق من به شدت شنیده می‌شد. همزمان احساس عجیبی به من دست داد که فکر کردم افراد زیادی در اتاقم هستند. این صداها تمام شب ادامه داشت و با سپیده دم از بین رفت.

سر صبح با حالتی عصبانی سراغ زن صاحبخانه رفتم و گفتم: مستاجران شما در طبقه بالا اصلا نمی‌گذارند با آرامش بخوابم.

اما زن صاحبخانه با حیرت به من نگاه کرد و گفت: اما هیچ مستاجری در طبقه بالا زندگی نمی‌کند.

این صداها در شب دوم هم ادامه یافت. در شب سوم ترتیبی دادم تا آتش بخاری دیواری تمام شب روشن باشد و ضمنا یک چراغ هم با خود در اتاق بردم تا شب در آنجا روشن باشد.

دختر بانو اودانل نیز که از حال مادر نگران بود تا ساعت 11 شب در پیش او ماند و بعد از آن آنجا را ترک کردو. اما اندکی بعد از رفتن او لرزشی سرتاپای خانم اودانل را فرا گرفت، زیرا صداها بار دیگر اغاز شد. او ساعتی را بی حرکت در حالی که به آتش بخاری نگاه می‌کرد در تخت خود خوابیده بود .اما ناگهان حسی به او. القاء کرد که سرش را بچرخاند و. به آن سمت اتاق نیز نگاه بیندازد. وی سرش را چرخاند و ناگهان در روبروی خود شبح مرد هول انگیز را دید که با دست خود به اتاق مجاور اشاره می‌کرد. وی با سرعت سرش را به زیر لحاف برد و با وحشت با خود فکر کرد که شاید این یک توهم است. اندکی بعد دوباره روانداز خود را به کناری زد و دوباره دید که شبح در همان نقطه ایستاده است. او با ناامیدی و ترس فریاد زد: "خدای من، این چی میتونه باشه!!؟"

بعد تمام قدرت خود را جمع کرد و دست خود را به سمت شبح دراز کرد تا ببیند آن یک سایه یا توهم نباشد. اما ناگهان با احساس تماس یک دست یخ زده با خود به شدت ترسید و با یک فریاد شدید، غش کرد.

فردا صبح دخترش اوین کسی بود که او را بیهوش بروی تخت پیدا کرد در حالی که زیانش بند امده بود و تا چند روز بعد نمی‌توانست به خوبی صحبت کند. او چهره شبح را به صورت مردی جوان، کوتاه قد و سیاه‌چرده، و با پوستی به رنگ قهوه‌ای و دستانی ظریف توصیف کرد.

شب بعد خانم اودانل به اتاق دخترش رفت تا شب را با او به صبح برساند اما ناگهان وقتی چند ساعت از شب گذشته بود، در اتاق که قفل شده بود باز شد و مردی جوان وارد اتاق شد. او به سوی دو زن وحشت زده رفت و گفت:

-        پس شما الان اتاق اسکاتلندی رو گرفتید و توش دارین استراحت می‌کنین؟!

سپس با لبخندی از اتاق بیرون رفت!

فردای آن روز بانو اودانل ماجرا برای چند تن از دوستانش در آن منطقه تعریف می‌کند. ناگهان یکی از آن جمع می‌گوید. این خانه‌ای که می‌گویی، همان خانه‌ای نیست که چند هفته پیش، مرد جوانی در آنجا خود را کشت؟

خانم اودانل به سراغ سراغ مالک خانه رفت و او نیز مجبور شد حقیقت را اعتراف کند. او گفت چند هفته پیش جوانی در همان اتاقی که خانم اودانل در آن می‌خوابیده زندگی می‌کرده است و از اتاق کناری خود ( اتاقی که شبح به زن نشان داده بود ) به عنوان مهمان خانه استفاده می‌کرده است. نشانه‌های ظاهری آن مرد با آنچه من دیده بودم کاملا مطابقت داشت. مردم گفتند که او در پی ابتلا به برونشیت حاد روحیه خود را کاملا باخته بود. در صبحگاه مرگش از خواب برخاسته بود و به دیگران گفته بود حالش بهتر شده است.به محض آنکه اطرافیانش او را ترک کردند، او پنجره اتاق خود را گشوده و خود را به بیرون پرت کرده بود و بر اثر اصابت سرش به سنگفرش خیابان در دم کشته شده بود.

در مورد این نکته عجیب که شبح به اتاق اسکاتلندی اشاره کرده بود، نیز می‌باشد خاطر نشان کرد که مردی اسکاتلندی که صمیمی ترین دوست مرد جوان بود. چند پیش در اتاقی سکونت کرده بود که بانو اودانل به همراه دخترش در شب چهارم در آن ساکن شده بودند.

دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: