سلام. بعد از یک ماه و اندی (تقریب! به 2 ماه ) برگشتم. اول از همه یک تشکر از همه دوستان برم به خاطر اظهار لطفشون و یک اظهار شرمندگی از خودم به خاطر تاخیر در شروع مجدد...اما بخش داخلی هم با تمام فراز و نشیب ها تموم شد و ما مشرف شدیم به سال دوم دوره استاژری اما چشمم روز بد نبینه که بخش اولم روانه و بخش دوم هم اطفال است. به همین خاطر شاید بازم برای یک 3 ماه تعطیل کنم و برم ........( البته که شوخی کردم، توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر)*  یادمه وقتی بچه بودم مامانم هر وقت مهمون میامد به بابام می‌گفت: اگه رفتی سر رات یک کیلو موزم بگیر بیار. زشته جلوی مهمونا! (هیچ وقت هم نفهمیدم بالاخره چیش زشته)  اون وقت ما خوشحال از جامون می پردیم که بله، اگه مهمونا برن بالاخره ما یک شکم سر موز می‌خورم. اما حالا که موز از خیلی از میوه‌ها ارزونتر شده تو ظرف میوه تمام مهمونی ها است و مردم دیگه شکمشون از موز سیره. اما قصدم از تعریف این نیمچه خاطره این بود که در مدت 2 هفته که به تعطیلات دیدن فرعون رفته بودیم (یکی از علل تاخیر نوشتن!!) یک سری موز ها وارد شهر شده بود که خیلی بزرگ و خوش‌رنگ و آبدار بودن و تقریبا تمام شهر از اونا خریده بودن . فقط بعدا معلوم شد یک اشکال بزرگ این موز ها این بوده که یکم خاصیت ملینیش بیشتر بود و نصف مردم رو گوشه نشین (گلاب به روتون) کرده بود ( منجمله ما) مثلا یک مهمونی رفته بودیم و صاحب خونه یکی از اینها رو موقع شستن تک زد بود و خورده بود. موقع پذیرایی بنده خدا مثل یک موشک داشت رو صندلی پیچ و داشت می خورد و بالاخره لحظه پرتاب بدو بدو رفت دستشویی . ما هم که جرئت نکردیم دست به موزها بزنیم
پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: