* آخرین روزهای بخش اطفال در حال سپری شدن است. علت اینکه نتونستم تو این مدت آپدیت کنم همینه که به امتحان اطفال نزدیک میشیم !! احتمال قوی آپدیت بعدی هم حداقل یک و نیم هفته دیگر خواهد بود.. شرمنده همه هم هستم

* شدیدا به یک دعوتنامه بالاترین محتاجیم!! التماس دعا دارم از دوستان doctorsinohe@gmail.com

* بالاخره تو هفته پیش تونستم پرده صماخ گوش یک بچه رو با اتوسکوپ ببینم! نمی دونین چقدر زور زدم تا بتونم این ببینم! اینقدر رو گوش رفقا آزمایش کردم که همشون از دست من عاصی شدن اما هنوز نمی تونستم ببینم! بالاخره تو هفته پیش یکم دقیقتر به دست استاد و انترن دقیق شدم و تونستم با یکم چپ و راست کردن گوش پرده صماخ و مخروط نورانی معروف شو ببینم! انقدر ذوق کردم که نگو....

* رفتم یک تحقیق جامعی در مورد اتوسکوپ و افتالمسکوپ کردم.. فعلا تو بازار ایران دو تا مارک از همه معروفتره که یکی Welch allyn (ولش آلن) است و یکی دیگه ریشتر ! از بین اینها هم اونطور که من از اساتید مغزو اعصاب پرسیدم welch allyn رو  بیشتر میپسندیدند. علتش هم بیشتر به خاطر افتالمسکوپش بود میگفتن کیفیت دیدن ته چشم با اون خیلی بالاتره! اما اتوسکوپاشون فرق چندانی در کارایی نمیکنن. فقط Welch allyn  طراحی شکیل تری داره!! (در هر دو مارک اوتسکوپ و افتالمسکوپشون در یک پک با هم عرضه میشه)

* رفتم قیمت دو جنس بالا رو بپرسم که مخم سوت کشید! اتوسکوپ و افتالسکوپ ولش آلن با هم 250 هزار تومن و هر کدومشون به صورت تک (مدل جیبی ) 100 هزار تومن.  حالا فهمیدم چرا از بین کل انترنهای بخش فقط یکی افتالمسکوپ و اتوسکوپ با خودش داشت!!

* عجب این وبلاگستان رو تب فایرفاکس 3 گرفته!

چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()

این یکشنبه های همش سنگین میگذره! به خاطر اینکه فرداش گروه اطفال گرند راند دارن و ما باید بریم همه مریضها رو ببینینم و از حفظ شیم!!

اما این یکشنبه یک طوری دیگه بود. شب قبلش که میخواستم بخوابم به یک خواب فانتزی گذشت. خواب دیدم در محاصره چند جن انسان نما هستم که دارن منو تعقیب میکنن و من نمیدونم چه ماموریتی دارم که باید دست به سرشون میکردم. تمام طول خواب همش به استرس گذشت که گیرشون نیفتم.

صبح بلند شدم و رفتم دانشگاه تمام طول روز رو تو یک کلاس بزرگ به در بسته به سر بردیم. هوای هم گرم و مرطوب بود که دیگه لباس به تنم چسبیده بود و من اعصابم خرد.

بعدش ساعت 1 راه افتادیم و از این ور شهر رفتیم اونور  بیمارستانی که فردا توش گرند رانده و شروع کردیم به جون مریض ها افتادن! بچه ها شروع کردن به خلاصه کردن مریض ها و منم هم همشون رو روی یک کاغد به صورت خلاصه تر نوشتم. اونجا هم مجبور شدم تو یک اتاق بشینم که پر از مریض و همراهی های بیمار بود و گرم و مرطوب و جهنم. 3 ساعت فقط نوشتم و نوشتم...

وقتی ساعت 5 رسیدم خونه سرم داشت از سردرد میترکید. گفتم بخوابم و بعدش بلند شم بخونم.... خوابیدم و دیدم که فردا گرند رانده و دارن ازم میپرسن این مریض چیه!! تو یکی از خوابهام دیدم که با بابام سر یک موضوع یکی به دو دارم میکنم و منم اعصابم شدیدا خرد شد تو خواب... وقتی بلند شدم 4 ساعت گذشته بود و من آنچنان سرم سنگین بود که فقط 1 ساعت تو رختخواب نشستم.. به محض اینکه از خواب بلند شدم یک دعوا با داداشم داشتم....

از طرفی تمام مدت روز هم تو گلوم احساس یک بعض می گردم که اومده بالا و داره تو گلوم چنگ میزنه! شبش که دوباره خوابیدم.. خوابهای درهم و برهم دیدم و دوبار هم بختک منو گرفت که یک بار داداشم از خواب بیدارم کرد. الان هم که دارم این یادداشت رو منویسم درحالی که سرم سنگینه و اخلاقم ... مرغیه آماده ام که برم دانشگاه!

** در حاشیه: نام این پست از یکی از داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز به نام "آسانسورهای چهارشنبه" گرفته شده. البته مترجم به علت اینکه از دست ممیزی فرار کند مجور شده از این عنوان استفاده کنه وگرنه عنوان اصلی داستان آسانسورهای گه (شرمنده همه هم هستم، تقصیر مارکزه) است. چون این کلمه در لاتین شبیه کلمه چهارشنبه بوده از این استفاده کرده!

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: شخصی

 

* دارم کم کم استارت میزنم برای خوندن امتحان پایان بخش اطفال.. فعلا تو دور تمرینیم 

* اون رو یک مورد پسر 2 ماهه سندرم داون (منگولیسم) اومده بود درمانگاه! (بررسی کروموزوم ها یا همون کاروتیپ هم تشخیص رو قطعی کرده بود) بنده خدا مادرش اصلا هیچ نگرشی نسبت به این بیماری نداشت! استاد ما هم مونده بود چطوری توضیح بده! هر طور  میگفت مادره نمی فهمید.. البته یکم هم بنده خدا تو بهت بود.. آخر سر هم فکر کنم وقتی رفت هنو گیج بود. حالا نکته جالب این مریض این بود قرار شد وضعیت پاهاش رو من معاینه کنم اما حواسم نبود و کهنه بچه هم باز بود و منم هم بی محابا دو سه بار پا هاش رو از هم باز کردم که یک هو دیدم بله! یک آب گرمی رو دستم حس کردم و خنده دوستان ! البته سریع دستم رو پس کشیدم و پناه گرفتم چون خیلی فشار داشت! پس یادتو باشه که همیشه موقع معاینه یک چیزی بندازین اونجا که غافلگیر نشین!

 

جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()