شنبه روز بدی بود ... روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می‌شد ... غزلی تازه بگی

 

ظهر يکشنبه من ... جدول نيمه تموم

همه خونه‌هاش سياه ... روی خونه جغد شوم

 

صفحه کهنه يادداشت‌های من ... گفت دوشنبه روز ميلاد منه

اما شعر تو ميگه که چشم من ... تو نخ ابر که بارون بزنه

... آخ اگه بارون بزنه  ... آخ اگه بارون بزنه ...

 

غروب سه‌شنبه خاکستری بود ... همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اينجا برو ...  اما موش خورده شناسنامه من ...

 

عصر چهارشنبه من ... هِ عصر خوشبختی ما

فصل گنديدن من ... فصل جون سختی ما

 

روز پنج شنبه اومد ... مثل سقاهک پير

رو نوکش يه چيکه آب ... گفت به من بگير بگير ...

 

جمعه حرف تازه‌ای برام نداشت ... هر چی بود پيشتر از اينا گفته بود ...

 

سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: