** همونطوری که گفته بودم یک قسمت از ماجرای دانیل داگلاس هوم مونده بود تا براتون بنویسم و اون هم گزارشی واقعی از یک جلسه احضار ارواح توسط او می‌باشد.

 

تابستان 1855 اشراف زاده انگلیسی جان ریمور و همسرش جلسات احضار ارواح متعددی را در ویلای تابستانی خود ، ایلنگ ویلا ، برگزار می‌کردند تا آنجا که این شایعه در بین مردم پیدا شده بود که ارواح شیطانی به این خانه رفت و آمد دارند. در ایلینگ ویلا مهمانان متعددی وجود داشتند از جمله الیزابت براونینگ شاعر انگلیسی که هوم را ملقب به شگفت انگیز ترین مرد انگلستان کرده بود. در 23 جولای 1855 میهمانان به این ویلا رفتند و گزارش این جلسه در تاریخ باقی مانده است.

********

به محض ورود به ویلا، رابرت براونینگ با هوم آشنا شد و از او خوشش نیامد. او بعدها به دوستی نوشت: (( رفتارش لوس و کودکانه بود، خانم و آقای ریمر را پاپا و ماما صدا می‌کرد و مرتب آنها را می‌بوسید))

ساعت9 شب، چهارده نفر دور میزی نشستند و جلسه آغاز شد. روی میز یک چراغ نفتی حباب‌دار روشن بود و نور کمی به اتاق می‌پاشید.

میزبان از مهمانان خواست در طول جلسه سوالی نکنند. فقط به آنچه ارواح به آنها نشان می‌دهند نگاه کنند. بزودی صدای ضربه های کوتاه بلند شد و میز به حرکت در آمد و به این سو آن سو تاب می‌خورد. همه تصور می‌کردند ضربه‌ها از طرف روح پسر خانواده است که 3 سال قبل مرده بود.

براونینگ نوشت: (( دست همه روی میز بود. با وجود این میز چنان کج شد که فکر می‌کردم چراغ روی آن واژگون می‌شود اما چراغ ثابت ماند))

میز دوباره صاف شد اما ضربه‌ها ادامه پیدا کرد. معلوم نبود صدا از کدام طرف می‌آید، اما به زودی واقعه‌ی جدیدی اتفاق افتاد.

خانم ریمر احساس کرد کسی یا چیزی او را لمس می‌کند اما او هیچ چیزی ندید، کنار او همسرش جان نیز این احساس را داشت. آن دو یقین داشتند که روح پسرشان آنها را لمس می‌کند.

الیزابت براونینگ نفر بعدی بود که احساس کرد نیروهای نامرئی او را لمس می‌کنند. شوهر او احساس کرد چیزی آستین او را بالا می‌کشد.

روح از طریق ضربه‌ها پیام فرستاد که می‌خواهد دستش را نمایش دهد. یک نفر چراغ را خاموش کرد. تنها نوری که از ورای پرده‌ها می‌تابید، نور ماه بود که در پشت تکه‌ای ابر پنهان شد. هیجان‌انگیزترین قسمت نمایش آغاز شد.

رابرت براونینگ نوشت: (( اتاق آن قدر تاریک بود که به سختی می‌شد چیزی را تشخیص داد که چیزی پشت پنجره تکان می‌خورد. )) بعد در تاریکی دستی آبی‌رنگ و درخشان ظاهر شد. درست بالا آمد، عقب رفت و دور و اطراف تکان خورد، مثل آن بود که دست با پارچه توری نازکی به میز اتصال دارد و بعد چند دست دیگر ظاهر شد. یکی از آنها زنگ کوچکی را از روی میز برداشت و آن را به صدا درآورد.

براونینگ متوجه شد که دست‌ها دور و بر هوم ظاهر می‌شوند. همسرش عینکش را برداشت تا مطمئن شود دستها واقعی هستند، به همان اندازه که او متقاعد شده بود همه چیز حقیقت دارد، شوهرش به همه چیز مشکوک بود.

بعد آقای هوم آکاردئونی را با یک دست گرفت – سازی که حتما باید با دو دست نواخته شود- ساز به صدا در آمد و آهنگی زیبا نواخته شد.

الیزابت بعدها برای خواهرش نوشت: (( اتاق تاریک بود. یکی از دستها، دسته‌گلی را که روی میز بود برداشت و آن را بر سر من گذاشت. فاصله این دست با من، به اندازه‌ی فاصله دستی است که با آن نامه را می‌نویسم. دستی سفید، مردانه و زیبا، من آرام بودم و ابدا نترسیدم))

رابرت چند بار احساس کرد که ارواح او را لمس می‌کنند، یکبار در ناحیه زانو، یک بار در مچ دست. (( دست گرم و زنده بود )). بعد ارواح از ما خواستند تا چراغ‌ها را روشن کنند، حالا می‌توانستم همه چیز را معاینه کنم! میز از زمین بلند شد. زیر آن را نگاه کردم. حدود 30 سانتی‌متر از زمین فاصله داشت و چیزی به آن متصل نبود. دستها آقای هوم بالای میز بود)) جلسه در اینجا خاتمه یافت. براونینگ نمی‌توانست بگوید چه چیزی باعث بلند شدن میز، دست‌گل و تماس با لباس آنها شده بود. اما در حال او عقیده داشت که هوم یک حقه باز است.

***

جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: