گوته در حال گردش به همراه دوستش در جاده ای به نام (( وایمار)) بوده  است که ناگهان این دوست می‌شنود که گوته فریاد می‌آورد (( آه! ای عجب! این اوست! فردریک، دوست من! تو اینجا در وایمار چه کار میکنی. عزیز من! این چه لباسی است که در بر کردی! چرا لباس خواب من، شبکلاهم و صندل های من را پوشیدی. با این سر و وضع اینجا در شاهراه چه میکنی؟ .... ))

همراه گوته از آنجا که هیچ چیز مشاهده نمیکند، هراسان می‌شود و فکر می‌کند که شاعر به جنون آنی دچار شده است. پس ناگهان فردریک از مقابل چشمان گوته ناپدید می‌شود و این امر او را پریشان می‌کند.

وقتی آن دو به منزل گوته برمیگردند، دوست گوته، فردیک، را در خانه در نهایت تندرستی و سلامت میبینند! او که لباسهایش در اثر بارش باران خیس شده بود، لباسهای خواب گوته را به تن کرده بود و بر روی صندلی راحتی به خواب عمیقی فرو رفته بود.

او در خواب دیده بود که در جاده به دیدار دوستش گوته شتافته است، و او  سخنانی بدو گفته است. این سخنها همانها بود که گوته بر زبان آورده بود!!

 

شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: