بالاخره ما هم وارد فاز امتحانات شدیم! حملات سنگین اساتید از 2 مرداد ماه شروع می‌شود. اولین گروهانی هم که باهاش درگیر میشم فارماکولوژی است، که به نقل از منابع اطلاعاتی ما مسلح به چند قبضه سوال تشریحی سخت هم می‌باشد. خدا به خیر کنه!!! بنابراین ممکنه در یک ماه بعد من دیر به دیر آپدیت کنم که اونم به دلیل حملات توپخانه اساتید است!

===

خوب این از این اما مدتها بود که می‌خواستم یک ماجرای روحی رو که خودم به طور مستقیم از شاهدین ماجرا شنیدم رو براتون نقل کنم! این ماجرا صد در صد حقیقی است و فرد هم که من از اون این ماجرا شنیدم خودش در صحنه بوده است!

اون فرد برام تعریف کرد: "یکی از روزهای گرم تابستون بود که با چند نفر از بر و بچ سوار ماشینها شدیم و رفتیم تو کوه و کمر! در همین بین به یک روستا رسیدیم. یکی از همراهان گفت که من در این روستا یک نفر رو می‌شناسم که با اجنه در ارتباط است. ابتدا بحث کاملا شوخی بود و بعد از مسخره کردن و دست انداختنش، تصمیم گرفتیم دسته جمعی بریم ببینیم، آیا واقعا راست میگه یا نه! وقتی رفتیم سراغ همون فردی که با اجنه ارتباط داشت دیدم یک زن روستایی میان‌سال است. اون به ما گفت که باید به او به صحرا بریم. بعد از اینکه حدود 10 – 15 کیلومتر در صحرا حرکت کردیم، گفت همینجا نگه دارین! بعد از ماشین پیاده شد و گفت دنبال بیاین. نمیدونستیم که دقیقا کجا. بعد از 20 دقیقه پیاده روی به یک باغ بزرگ رسیدیم که اون زن در 300 متری باغ به ما گفت دیگه جلوتر نیاین و گفت می‌خواین در مورد کدومتون از جن‌ها بپرسم! همه به هم نگاه کردیم اما در نهایت من گفتم در مورد من بپرس! اونم گفت باشه و رفت به درون باغ.

بعد از نیم ساعت اومد بیرون و من رو به یک کناری کشید و شروع کرد به دادن اطلاعات در مورد زندگی من!

ابتدا یک اطلاعات کلی داد که من کم کم مشکوک شدم که شاید دوستام قصد دارن منو سر وکار بزارن و این برنامه رو برای همین پیاده کردن! اما کم کم شروع کرد به گفتن مسائل جزئی تا اونجائی رسید که حتی خصوصی ترین مسائل زدگیمو که هیچکس حتی پدر و مادر و خانواده‌ام و حتی یک از دوستام هم ازش خبر نداشت با جزئیات کامل برام تعریف و مو رو به تن من راست کرد.

بعد از این من قسمش دادم و ازش پرسیدم که این اطلاعات رو چه طور به دست آورده! اونم بالاخره به من گفت که تو اون باغی که رفته، تمام اجنه جمع میشن و همه با هم صحبت میکنن! منم میرم اونجا و اسم تو رو میگم. و بعد اونا از چند جا میان و در مورد تو صحبت میکنن و من میشینم و به حرفاشون گوش میکنم و بعد میام اونا رو تعریف میکنم!

 

واقعا عجیبه نه!!!!!!!!!!!!!!

سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: