....

دیشب داشتم سایت بازتاب رو مرور می‌کردم.. تو ستون طنزش نوشته بود: "پایان حکایت آقای صالحی " . با خودم گفتم چرا این تیتر رو زده. متنشو خوندم و دیدم بیوگرافی عمران صلاحی است. گفتم شاید بازتاب  می‌خواد زندگینامه شاعران طنز معروف رو بزنه و خواسته یکم طنز رو هم باهاش قاطی کنه. پس دیس‌کانکت شدم.  بعد از چند دقیقه واقعا مشکوک شدم. برگشتم رو رفتم سراغ خبرگزاری مهر که چشمم روی یک بیت شعر خشک شد: " سفر گزید از این کوچه باز همنفسی " و اون وقت دیدم اه.. عمران صلاحی هم رفت.

رفتم دنبال اینکه که چجوری رفت. دیدم اِه........... 60 سالش بود و تازه از سفر چین اومده و دیشب سکته شدید کرده است. بعد فهمیدم مثل بقیه اونایی که مردم دوستشون دارن، باز تشریفات مرگ رو اجرا نکرده رفت. خب چرا نمیشه اول مریض شن و کم کم حاشون بد بشه که ملت  لااقل آماده بشن. حالا واقعا خوبه صبح بلند بشی بگن آقا، دیشب فلانی رفت ..... مگه به همین راحتی میشه مردم رو گذاشت رو رفت؟ کی جای خالشو پر میکنه؟  کی شکست قلب هزاران نفر رو جبران میکنه؟  به خدا ستمه .....

با عمران از زمانی که گل ‌آقا رو گاه‌گداری می‌خریدم آشنا شدم . آشنایی وقتی بیشتر شد که یک جایی شعر " مرگ از پنجره بسته به من می‌نگرد .... " رو خوندم و دیدم چقدر شعر پر معنایی، پس رفتم ببینم شاعر کیه و به عمران خوردم...  چهار پنج سالی می‌شد که نوشته‌هاش رو تو گل‌آقا (هفته‌نامه یا این اواخر ماهنامه‌) دنبال می‌کردم.... وقتی نوشته ها و شعرهاشو می‌خوندم تا حتی نیم ساعت با خودم می‌خندیدم یا  می‌رفتم تو فکر و حس شعرهاش. طنز ساده و رونی داشت و خواننده رو نمی‌پیچوند. همیشه یک ارتباط دو طرفه باهاش بود. مثل اینکه خودش داره برات این شعرو میخونه!

حالا که رفت امیدوارم هر جا که هست خوش باشه و جمع اطرافش ازش استفاده ببرن... فقط من موندم که  کی میشه که باز نیم ساعت بخندم ....

بهتر دیدم شعری رو که علیرضا قزوه تو جام جام امروز ( 13/7/85) از عمران نقل کرده بود رو بزارم...

 

مادرم روی سرم قرآن گرفت

آیه‌ها در پیش چشمم جان گرفت

ابرها از چهار سو گرد آمدند

رفتم و پشت سرم باران گرفت

 

روحش شاد

پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: