سلام

امیدوارم تعطیلات نابهنگام به شما خوش گذشته باشد و بهره کافی و وافر را از آن برده باشید! البته من که هیچ کاری نتونستم بکنم و همش هرز رفت. خواستم تو تعطیلات آپ کنم، اما گفتم بزار سنت شکنی کنم چون این روزا همه دارن آپ می‌کنن و من سر یک هفته ای که گفتم بآپم. خب برای این هفته یک ماجرای روحی دیگه رو در نظر گرفتم. امیدوارم لذت ببرید

***

بانو "اودنل"  نوشته است: در تاریخ 22 ماه مه اخیر ( در متن اصلی به سال اشاره نشده بود و منم نتونستم سال این اتفاق رو پیدا کنم) به همراه دخترم وارد شهر برایتون شدیم و خانه ای را در حومه " هاو " اجاره کردیم. اتقاهای خانه بسیار بزرگ بود و دارای همه گونه وسایل آسایشی و راحتی نیز بود اما فضای خانه بسیار سرد و غمگینانه به نظر می‌رسید و با تاریک شدن هوا فضا غمگین و سنگین‌تر می‌شد به طوری که بعد از چند ساعت از شب احساس اضطراب و نگرانی که برایم ناشناخته بود، در من ایجاد شد.

سپس دستور دادم شومینه اتاقم را روشن کنم و به بهانه قدری کسالت جمع خانوادگی را ترک کردم و به اتاقم رفتم تا بخوابم. چند ساعت از خوابم نگذشته بود که با صدای پای کسی در طبقه بالا از خواب بیدار شدم. به زودی این صداها آنچنان شدید و واضح شد که در اتاق من به شدت شنیده می‌شد. همزمان احساس عجیبی به من دست داد که فکر کردم افراد زیادی در اتاقم هستند. این صداها تمام شب ادامه داشت و با سپیده دم از بین رفت.

سر صبح با حالتی عصبانی سراغ زن صاحبخانه رفتم و گفتم: مستاجران شما در طبقه بالا اصلا نمی‌گذارند با آرامش بخوابم.

اما زن صاحبخانه با حیرت به من نگاه کرد و گفت: اما هیچ مستاجری در طبقه بالا زندگی نمی‌کند.

این صداها در شب دوم هم ادامه یافت. در شب سوم ترتیبی دادم تا آتش بخاری دیواری تمام شب روشن باشد و ضمنا یک چراغ هم با خود در اتاق بردم تا شب در آنجا روشن باشد.

دختر بانو اودانل نیز که از حال مادر نگران بود تا ساعت 11 شب در پیش او ماند و بعد از آن آنجا را ترک کردو. اما اندکی بعد از رفتن او لرزشی سرتاپای خانم اودانل را فرا گرفت، زیرا صداها بار دیگر اغاز شد. او ساعتی را بی حرکت در حالی که به آتش بخاری نگاه می‌کرد در تخت خود خوابیده بود .اما ناگهان حسی به او. القاء کرد که سرش را بچرخاند و. به آن سمت اتاق نیز نگاه بیندازد. وی سرش را چرخاند و ناگهان در روبروی خود شبح مرد هول انگیز را دید که با دست خود به اتاق مجاور اشاره می‌کرد. وی با سرعت سرش را به زیر لحاف برد و با وحشت با خود فکر کرد که شاید این یک توهم است. اندکی بعد دوباره روانداز خود را به کناری زد و دوباره دید که شبح در همان نقطه ایستاده است. او با ناامیدی و ترس فریاد زد: "خدای من، این چی میتونه باشه!!؟"

بعد تمام قدرت خود را جمع کرد و دست خود را به سمت شبح دراز کرد تا ببیند آن یک سایه یا توهم نباشد. اما ناگهان با احساس تماس یک دست یخ زده با خود به شدت ترسید و با یک فریاد شدید، غش کرد.

فردا صبح دخترش اوین کسی بود که او را بیهوش بروی تخت پیدا کرد در حالی که زیانش بند امده بود و تا چند روز بعد نمی‌توانست به خوبی صحبت کند. او چهره شبح را به صورت مردی جوان، کوتاه قد و سیاه‌چرده، و با پوستی به رنگ قهوه‌ای و دستانی ظریف توصیف کرد.

شب بعد خانم اودانل به اتاق دخترش رفت تا شب را با او به صبح برساند اما ناگهان وقتی چند ساعت از شب گذشته بود، در اتاق که قفل شده بود باز شد و مردی جوان وارد اتاق شد. او به سوی دو زن وحشت زده رفت و گفت:

-        پس شما الان اتاق اسکاتلندی رو گرفتید و توش دارین استراحت می‌کنین؟!

سپس با لبخندی از اتاق بیرون رفت!

فردای آن روز بانو اودانل ماجرا برای چند تن از دوستانش در آن منطقه تعریف می‌کند. ناگهان یکی از آن جمع می‌گوید. این خانه‌ای که می‌گویی، همان خانه‌ای نیست که چند هفته پیش، مرد جوانی در آنجا خود را کشت؟

خانم اودانل به سراغ سراغ مالک خانه رفت و او نیز مجبور شد حقیقت را اعتراف کند. او گفت چند هفته پیش جوانی در همان اتاقی که خانم اودانل در آن می‌خوابیده زندگی می‌کرده است و از اتاق کناری خود ( اتاقی که شبح به زن نشان داده بود ) به عنوان مهمان خانه استفاده می‌کرده است. نشانه‌های ظاهری آن مرد با آنچه من دیده بودم کاملا مطابقت داشت. مردم گفتند که او در پی ابتلا به برونشیت حاد روحیه خود را کاملا باخته بود. در صبحگاه مرگش از خواب برخاسته بود و به دیگران گفته بود حالش بهتر شده است.به محض آنکه اطرافیانش او را ترک کردند، او پنجره اتاق خود را گشوده و خود را به بیرون پرت کرده بود و بر اثر اصابت سرش به سنگفرش خیابان در دم کشته شده بود.

در مورد این نکته عجیب که شبح به اتاق اسکاتلندی اشاره کرده بود، نیز می‌باشد خاطر نشان کرد که مردی اسکاتلندی که صمیمی ترین دوست مرد جوان بود. چند پیش در اتاقی سکونت کرده بود که بانو اودانل به همراه دخترش در شب چهارم در آن ساکن شده بودند.

دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: