هفته پیش تشریف بردیم سمیولوژی اورلوژی، صبح علی‌الطلوع به سمت بیمارستان. بعد از رسیدن تازه دیدم اونجا چه فاجعه‌ای در شرف اتفاق افتادنه! برای این گروه سمیولوژی حدود 40 نفر رو در نظر گرفته بودن که  گفتن همه برن تو اتاق شماره 9. این اتاق شماره 9 هم برای خودش بساطی داره. یکی از اتاقهای سابق بیمارستان بوده که الان شده مثلا کلاس آموزشی با متراژ حداکثر 20 متر مربع. اولش ما سعی کردیم در یک تلاش بیهوده به سالن کنفرانس بریم ، اما بعد متوجه شدیم که اونجا امروز توسط گروه داخلی برای ژورنال کلاب اشغال شده و از اونجا که زور انترن‌ها و استاژرها بیشتره ،  ما را محترمانه به بیرون سالن مشایعت کردن!! ناچار برگشتیم سر خونه اول. حالا شما فکرشو بکنین تو یک کلاس 20 متری چطور 40 نفری با صندلی‌هامون جا شدیم. آخر سر هم جا کم اومد و 4 نفر از بچه ها تا اخر کلاس رو مجبور شدن سرپا وایستان! البته وضع ما بهتر نبود. بعد از 20 دقیقه نشستن احساس کردم کمرم خشک شده و تصمیم گرفتم به خودم یک تکونی بدم! اما چشمتون روز بد نبینه که یک هو یک درد شدید رو تو شکمم ( در LUQ) احساس کردم. بعد از بررسی، فهمیدم که صندلی دست چپ است و ضمنا در قسمت دسته اون یک تیغه فلزی اومده بیرون و ما رو گیر انداخته بود و ما هم که کیپ به کیپ نشسته بودیم، دیگه تا آخر کلاس از ترس تکون نخوردم.  بعد هم که به علت سرما تمام پنجره ها بسته بود و تو این وضعیت هم با اون تراکم ما دیگه واویلا شد! هر کس با یک بار نفس کشیدن حدود یک درجه رطوبت اتاق رو می برد بالا. دیگه آخر کلاس کم کم داشتم دچار دیسترس تنفسی می‌شدم که بالاخره ختم به خیر شد.

یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: