همه مطالبی رو که تو ذهنم آماده کردم برای امروز همین الان که نشستم پست کامپیوتر تا تایپشون بکنم از ذهنم پرید. اینم از شانس ما!!!

می خواستم بگم وبلاگ دکتر سینوحه امروز 3 ساله شد. 3 سال گذشت از روزی (21 بهمن) که اومدم و بعد از 3 ماه و اندی پراکنده نویسی در وبلاگها مختلف تصمیم گرفتم یک وبلاگ بزنم با یک آدرس ایمیل تا مال خود خودم باشه! نشستم و با توتمس فکر کردیم. آخر سر بعد از پیشنهاد اسمهای گوناگون توتمس گفت اسمش رو بزاریم دکتر سینوحه. منم استقبال کردم. همون زمان گفتم که کلمه سینوحه رو به این صورت تو آدرسم می‌نویسم Sinohe و نه کلمه  اصلی اون رو به صورت Sinuhe . چون راحت تر باشه..

ابتدا در 5 ماه اول از احوالات بر و بچ دانشکده و دانشکده خودمون می‌نوشتم. بعد به صورت تخصصی شروع کردم به نوشتن در مورد مسائل ماوراءالطبیعه. چون واقعاً به این مسائل علاقه داشتم و از طرفی اون موقع حتی یک سایت یا وبلاگ هم نبود که به طور جدی به طرح این مطالب بپردازه . در نتیجه من شروع کردم به نوشتن و حدود 2 سال اینکار رو با فراز و نشیب ادامه دادم (برین تو آرشیو) الان که به شکر خدا چندین وبلاگ و سایت هستن که رد مورد این مطالب مطلب می‌نویسن از جمله وبلاگ پیشگویان و ارواح که گل سرسبد اونهاست (تو لیست دوستان هست)! بعد از حول و حوش علوم پایه شروع کردم به نوشتن مسائل شخصی تا الان که می‌بینی در خدمت شما هستم

واقعا این روزها که می‌رفتم فایل آرشیوهام رو نگاه میکردم واقعا تمام خاطرات این 3 سال از پیش چشمم رژه می‌رفت. بخصوص اونایی که موقع تایپ پستهام برانم پیش آمده بود

تولد وبلاگم هم مصادف شد با دادن نمره روماتولوژی و معرفی اینجانب به بخش برای شروع دوره استاژری. نصف راه این رشته رو هم رفتیم. ببینیم بقیش به کجا کشیده میشه!

ضمنا من تا به حال اصلا برای این وبلاگ تولدی نگرفته بودم و اصلا نمیدونستم زمانش کی است اما امسال نمیدونم چی شد که به فکر این موضوع افتادم.

برای اختتامیه بند پایانی کتاب سینوحه رو می‌زارم که واقعا این قسمت کتاب رو بیشتر از همه دوست دارم.

برگهای پاپیروس و قلم را سپاس می‌گویم که دوباره مرا به کودکی تبدیل ساختند که در قایقی بافته از جگن بر روی امواج آب به سوی نیل علیا روان است، بی آنکه رنج زندگی و درد دانستن را بشناسد. من دوباره همان پسربچه‌ای هستم که در خانه پدرم سنموت زندگی می‌کرد، اشک داغ متی ماهی‌پاکن یک‌بار دیگر بر دستانم چکید، همراه با مینه‌آ بار دیگر جاده‌های بابل را پیمودم و دست زیبای مریت باز هم بر گردنم حلقه شد، همراه با دردمندان و سینه‌سوختگان گریستم و گندم خود را میان فقرا تقسیم کردم. با اشتیاق تمام رویدادهای زندگیم را به یاد می‌آورم.

یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: