تو بخش اورلوژِی که بودیم همه کارا ریخته بود سر آقایون بخش و ما 4 نفر مجبور بودیم هم مریض های درمانگاه رو معاینه کنیم و هم مریض های مردی که خانمها شرح حال میگرفتن اگر معاینه "ژن یتال" داشتند ما انجام بدیم.

یک روز تو درمانگاه بودیم که یک جوان 24 – 25 ساله با ظاهر بسیار معقول اومد که بله، من تازه ازدواج کردم و الان مشکل دارم با خانمم و اصلا هیچ انگیزه جن سی ندارم و یک فکری به حال ما بکنین. دکتر هم مثل همیشه گفت برین یک معاینشون بکنین ببین مشکلی که در اونجا! نداره و این وسط قرعه به نام من افتاد. منم رفتیم و دستکش پوشیدم و تا طرف شلوار رو داد پایین ، چشمتون روز بد نبینه که یک هو یک بوی عرق بسیار تند پیچید تو دماغم! که یک لحظه چشمهام سیاهی رفت. اونقدر این بود شدید بود که منی که یکم سرماخورده بودم و بینیم کمی کیپ بود بینیم سوخت.  حالا این وسط منم تو معذوریت گیر کردم و گفتم اگر ماسک بزنم شاید طرف متوجه بشه و ناراحت بشه بنابراین گفتم یا شانس و یا اقبال و به معاینه ادامه دادم. حالا هر قدر که سیستم رو دستکاری میکردم بود بو بیشتر پخش میشد  به طوری که در مراحل آخر داشتم عق میزدم! حالا تو این گیر و ویری پسره از یک طرف شروع کرده بود سوال پرسیدن از ما که این حالت خطری که نداره (میخواستم بگم برای تو خطر نداره اما برای ما داره ) و از این حرفها و دکتر هم از اون طرف میپرسید اون پشت چه خبره و وضعیت سیستم مریض چطوره! ما هم تو این گیر و ویری گفتم اگر یک کلمه صحبت کنم مجبورم دوباره نفس بکشم و خطر مسمومیت و مرگ هست مجبور بود با یک خنده تصنعی و تکون دادن کله صحبت ها رو تائید یا تکذیب کنم. آخر معاینه هم پسره پرسید مشکل من چی بود که میخواستم بهش بگم مشکل جسمی نداشتین اما " بی انصاف حداقل یک صابونی به اونجا بزن!" بعدش که نشستم یکی از دوستام که با من گفت بهتره تو یک سربرگ بیمارتان براش بنویسیم. " همکار محترم حمامی . نامبرده جهت شستشوی ناحیه ژن یتال به شما ارجاع میشود. "

یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: