** خب دوران شکنجه به سر رسید. از روزی که رفتم بخش اطفال دیگه شکنجه رو تو بخش میبینیم و شب که میام خونه دیگه فرصتی برای فکر کردن به مسائل روزمره نیست و دمر می فتم و به یاد خواب اصحاب کهف به خواب میرم. اما باز صبح فردا روز از نو و روزی از نو
** اما جراح دیوانه عزیز منو به بازی مشاعره وبلاگی دعوت کرده است.. با تشکر فراوان ازش .. من کلمه کلیدی دیوار رو انتخاب کردم و یک شعر از حمید مصدق به نام " زندانی " رو انتخاب کردم:
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
 ضربه دست مرا پاسخ گوی
صربه دست مرا پاسخ نیست
 تا به کی باید تنها تنها
 وندر این زندان زیست
 ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
 کرده ام با غم تنهایی خو
 دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
 چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
 ضربه می کوبد همسایه زندانی من
 پاسخی می جوید
 دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم
****
یک شعر هم برای کلمه کلیدی دیوانه:
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
خوب من هم در ادامه این کلمات کلیدی رو انتخاب می کنم تا به هرکدوم که دوست داشتن دوستان یک شعری رو مناسب حال بگن:  زندانی، همسایه، وحشت، زندان، عقل
دوستان عزیزی رو که دعوت میکنم عبارتند از: دریچه میترال، نگارنده، پاندا، جوجه انترن، سیاه سپید خاکستری، جایی برای ناگفته ها، نیش عقرب، وبلاگ یک دختر مرده، همهمه های تنهایی و سایر دوستانی که ممکنه الان اسمشونو فراموش کردم اما تو کامنتهام اونا رو هم دعوت میکنم...
جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: شخصی