این یکشنبه های همش سنگین میگذره! به خاطر اینکه فرداش گروه اطفال گرند راند دارن و ما باید بریم همه مریضها رو ببینینم و از حفظ شیم!!

اما این یکشنبه یک طوری دیگه بود. شب قبلش که میخواستم بخوابم به یک خواب فانتزی گذشت. خواب دیدم در محاصره چند جن انسان نما هستم که دارن منو تعقیب میکنن و من نمیدونم چه ماموریتی دارم که باید دست به سرشون میکردم. تمام طول خواب همش به استرس گذشت که گیرشون نیفتم.

صبح بلند شدم و رفتم دانشگاه تمام طول روز رو تو یک کلاس بزرگ به در بسته به سر بردیم. هوای هم گرم و مرطوب بود که دیگه لباس به تنم چسبیده بود و من اعصابم خرد.

بعدش ساعت 1 راه افتادیم و از این ور شهر رفتیم اونور  بیمارستانی که فردا توش گرند رانده و شروع کردیم به جون مریض ها افتادن! بچه ها شروع کردن به خلاصه کردن مریض ها و منم هم همشون رو روی یک کاغد به صورت خلاصه تر نوشتم. اونجا هم مجبور شدم تو یک اتاق بشینم که پر از مریض و همراهی های بیمار بود و گرم و مرطوب و جهنم. 3 ساعت فقط نوشتم و نوشتم...

وقتی ساعت 5 رسیدم خونه سرم داشت از سردرد میترکید. گفتم بخوابم و بعدش بلند شم بخونم.... خوابیدم و دیدم که فردا گرند رانده و دارن ازم میپرسن این مریض چیه!! تو یکی از خوابهام دیدم که با بابام سر یک موضوع یکی به دو دارم میکنم و منم اعصابم شدیدا خرد شد تو خواب... وقتی بلند شدم 4 ساعت گذشته بود و من آنچنان سرم سنگین بود که فقط 1 ساعت تو رختخواب نشستم.. به محض اینکه از خواب بلند شدم یک دعوا با داداشم داشتم....

از طرفی تمام مدت روز هم تو گلوم احساس یک بعض می گردم که اومده بالا و داره تو گلوم چنگ میزنه! شبش که دوباره خوابیدم.. خوابهای درهم و برهم دیدم و دوبار هم بختک منو گرفت که یک بار داداشم از خواب بیدارم کرد. الان هم که دارم این یادداشت رو منویسم درحالی که سرم سنگینه و اخلاقم ... مرغیه آماده ام که برم دانشگاه!

** در حاشیه: نام این پست از یکی از داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز به نام "آسانسورهای چهارشنبه" گرفته شده. البته مترجم به علت اینکه از دست ممیزی فرار کند مجور شده از این عنوان استفاده کنه وگرنه عنوان اصلی داستان آسانسورهای گه (شرمنده همه هم هستم، تقصیر مارکزه) است. چون این کلمه در لاتین شبیه کلمه چهارشنبه بوده از این استفاده کرده!

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: شخصی