یک روز بعدازظهر حوالی ساعت 5 داشتم تو خیابون راه میرفتم. از دور دیدم که یک مردی بالای سر یک پیرزن که گوشه خیابان نشسته بود و گدایی میکرد وایستاده بود. پیرزن رو چند با همون جا دیده بودم. چادری مندرس داشت که دور خودش میگرفت و همیشه در همون ساعت همونجا نشسته بود و گدایی میکرد. درست یادم نمیاد بهش پولی هم داده بودم یا نه اما توجهم بهش جلب شده بود. بعد یک دفعه اون مرد وحشتزده داد زد: "این مرده" و چند قدم عقب رفت. سریع چند تا عابر و کسبه دورش جمع شدن و منم رفتم ببینم چه خبر شده! دیدم پیرزن بنده خدا افتاده رو زمین در حالی که هنوز همون چادر کهنه و پاره رو به دورش گرفته بود. در قیافش یک آرامش عجیبی بود. اونجا بود که برای اولین و آخرین بار از دیدن یک مرده ترسیدم! بعد دیدم که یک دندانپزشک که مطبش کمی بالاتر بود اومد بالای سرش و نبضشو گرفت و گفت تموم کرده! چند نفر رفتن که زنگ بزنن تا آمبولانسی بیاد! منم 50 تومان گذاشتم کنار جسد و رفتم!

دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: شخصی