سلام و خداحافظ. بالاخره عمر این وبلاگم به سر رسید. به دلائل شخصی تصمیم گرفتم دیگه ننویسم. امیدوارم تو این دو ماه و اندی که در خدمت شما بودم، لحظات خوشی ار برای شما ایجاد کرده باشم. برای من بازدید 700 نفر در این دوره از این وبلاگ موفقیت بزرگی بود. ممکنه نسبت به بعضی سایتهای دیگر کم باشد ، اما من راضیم. می‌خواستم برای پایان این وبلاگ شعر زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... را بنویسم اما دیدم خیلی کلیشه‌ای می‌شود، اما در عوض یکی از بندهای پایانی کتاب سینوحه را می‌نویسم که ممکنه تا به حال 50 بار هم خوانده باشم، اما باز هم هر دفعه می‌خوانم حس تاثر عجیبی به من دست  می‌دهد. امیدوارم لحظات شاد و خرمی داشته باشید. خداحافظ

 

برگهای پاپیروس و قلم را سپاس می‌گویم که دوباره مرا به کودکی تبدیل ساختند که در قایقی بافته از جگن بر روی امواج آب به سوی نیل علیا روان است، بی آنکه رنج زندگی و درد دانستن را بشناسد. من دوباره همان پسربچه‌ای هستم که در خانه پدرم سنموت زندگی می‌کرد، اشک داغ متی ماهی‌پاکن یک‌بار دیگر بر دستانم چکید، همراه با مینه‌آ بار دیگر جاده‌های بابل را پیمودم و دست زیبای مریت باز هم بر گردنم حلقه شد، همراه با دردمندان و سینه‌سوختگان گریستم و گندم خود را میان فقرا تقسیم کردم. با اشتیاق تمام رویدادهای زندگیم را به یاد می‌آورم.

چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: