یک روز صبح اهالی ولز در میدان اصلی شهر جمع شده بودند تا شاهد عدام جوانی باشند. این جوان بدبخت از شهر دیگری برای کمک به یک زن بیوه به ولز آمده بود. وی در زمین زراعتی آن زن کار می‌کرد و در مقابل دستمزد ناچیزی می‌گرفت.یکروز دو ولگرد ولزی جلوی او را گرفتند و هرچه پول داشت از او دزدیدند و او را کتک زدند. سپس وی را به کلانتری برده و ادعا کردند او از آنها پول دزدیده است. مردم ولز هم که همه باهم متحد بودند در کمال ناباوری رای در مرگ او دادند. 

آن جوان سحرگاه بروی چوبه دار قرار گرفت به خاطر گناهی که مرتکب نشده بود. قبل از انجام مراسم وی ناگهان یک دست خود را بالا برد و گفت: (( همه شما میدانید من بیگناهم. اما بیجهت محکوم به مرگ شدم. من از خداوند میخواهم برای اثبات بیگناهی من بعد از مرگم هیچ گیاهی بروی قبر من رشد نکند )) در همین لحظه مامور اعدام دسته را کشید و جوان مرد.

دوهفته بعد از مرگ او کشیش های کلیسا متوجه شدند روی تمام قبرها پر از گل و گیاه شده در حالی که قبر  این جوان همچنان عاری از علف است. شایعه هایی به سرعت در شهر پیچید. مقامات کلیسا دستپاچه شدند و سریع رویه خاک را با یک خاک قویتر عوض کردند. اما سودی نداد. در چندین سال بعد زمین را تا عمق 60 سانتیمتری کندند و خاک را عوض کردند اما قبر همچنان خالی از هرگونه گیاه بود. گیاهانی که بروی آن میگذاشتند ( به صورت نهال ) بعد از چند روز به یکباره خشک می‌شد تا اینکه نسلهای بعدی کشیشها گذاشتند قبر به حالت طبیعی خود باشد و دور ان را حصار کوتاهی کشیدند. قبر هنوز آنجاست. عاری از علف. تا شاهد مدعای مردی باشد که بیگناه کشته شد.

 

جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: