سلامی دوباره

 

این روزا حالم خیلی گرفته است. حس می‌کنم بی‌دلیل از یک چیزی دلخور و عصبانیم . خودمم نمیدونم چیه ! اما حس میکنم یک چیزی از درون منو آزار می‌ده ! اعصابم خرابه و دلم می‌خواد بزنم یک چیزی رو بشکنم یا با یکی الکی دعوا کنم. خیلی حساس شدم ! به صدای نفس مسافر بغل دستیم هم تو تاکسی حساس شدم و عصبانی می‌شم. منی که همیشه با انرژی بودم ، این روزا اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم! شاید دلیلش به خاطر شش ماه تنهایی است !! دارم برای بازگشت به طیوه لحظه شماری می‌کنم! برای این دفعه مطلبی ندارم! البته بگم مطلب رو حاضر نکردم ! چون مطلب است اما این دفعه حسی برای نوشتن نمانده بود. گفتم کمی چرت و پرت بنویسم ، خودم رو تخلیه روانی کنم.

الانم دارم به این ترانه داریوش گوش میدم! ترانه قشنگیه!!!!!

 

من غلام قمرم        غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن                شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو    جز سخن گنج مگو  

تو از این بی‌خبری      رنج مبر، هیچ مگو

من غلام قمرم        غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن                شمع و شکر هیچ مگو

دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط دکتر سینوحه نظرات ()
تگ ها: