هديه ای از يک شبح

سالهاست که سیاحان و گردشگران هنگامی که در مقابل ویرانه‌های { صومعه آندوری مقدس } قرار می‌گیرند در شب هنگام با صحنه‌ای عجیب روبه‌رو می‌شوند. صحنه‌ای که در طی آن بدن انسانی را می‌بینند که از ستیغ بلندترین برج فرو می‌افتد و به قعر دریا فرو می‌رود. بر طبق افسانه‌ها این بدن متعلق به کشیش و سرپرست قدیم این صومعه، پدر (( روبرت دومونتروز )) است که توسط یکی از کشیشان این صومعه کشته شد. این کشیش به خاطر اینکه پدر او را به خاطر عمل اشتباهی مجازات کرده بود او را تا لبه پرتگاه تعقیب کرد و سپس با دشنه‌ای به او ضربه زد و او را از بالای صخره‌ها به درون دریا پرتاب کرد. قاتل سپس دستگیر شد و محکوم به مرگ با گرسنگی شد. اما از آن زمان به بعد گاه‌گداری شبح پدر ظاهر شد و دوباره این اتفاق را به تصویر می‌کشد.

اما افسری جوان در این باره شهادتی داده است: او می‌گوید یک شب بعد از دیدن این صحنه هول انگیز در ساعت 2 بامداد بعد از اینکه کمی ترس را از خود دور کرده بود و به خود مسلط شده بود، ناگهان کشیشی در مقابل او ظاهر شد. او خود را (( روبرت دومونتروز )) معرفی کرد و به افسر جوان گفت: هیچ ترسی نداشته باشد! من شما را امروز عصر هم دیده‌ام . من از جایی دور می‌آیم و به جایی دور می‌روم. جنایتی که به بهای زندگی ام تمام شد امروز بخشیده شده است. .... این دشنه را بگیرید و به آخرین فرد بازمانده از خاندان (( مونتروز )) که از دوستان شماست، بدهید. آنگاه دشنه ای را به دست من داد و در حالی که به نشانه تبرک آن را به سویم تکان داد از پیش چشمانم ناپدید شد. در حالی که سرمای یک خنجر را در دست خود حس می‌کردم.

سپس آن افسر خنجر را به کسی که شبح معرفی کرده بود، داد. آن دوست در مورد سرنوشت خنجر می‌گوید:

- این خنجر به راستی جان من را چند بار از خطر  نجات داد! یکبار در آمریکا، دیوانه‌ای بر من جهید و با  دستانش گلوگاهم را فشرد و می‌خواست من را خفه کند. در حالی که نفسم به شماره افتاده بود ناگهان خنجر را در دستانم یافتم و توانستم به کمک آن از مرگ رهایی یابم و یک بار دیگر نیز در اسپانیا در کوچه‌ای تنگ عده ای از اوباش و راهزنان، من را محاصره کردند و به سمتم حمله کردند. و من ناگهان خنجر را در دستانم یافتم و با آن از مرگ نجات یافتم. در حالی که در هر دو مورد، خنجر در اتاقی در منزلم در اسکاتلند از دیوار آویزان بود!

/ 18 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پزشکی مشهد

ولاگ طبيب متعلق به ۴ نفر هست از ۴ تا ورودی مختلف پزشکی سراسری مشهد(ما همون ابتدا شورای نویسندگان وبلاگ رو معرفی کرده بودیم با این حال خواننده های وبلاگ اگر مشهدی باشن و دانشجوی پزشکی حتما همه ما رو میشناسن)(تنها ارتباط این وبلاگ با دانشجويان دانشگاه ازاد از طربق سردبیر گاهنامه پزشکی افق دانشگاه ازاد هست و بس...)سوال ديگه ای هم هست؟!

پزشکی مشهد

۲ بار کامنت گذاشتيم برای شما.

پزشکی مشهد

از اين که مشهد هستين و دانشجوی پزشکی هم هستين خيلی خوشحال شديم.اين بروبچ نشريه شما هم برای خودشون کولاکين ها

سينوس کاروتيد

اينجور که پيداست خيلی به اينجور داستان ها علاقه دارين.جالبه

جلال

سلام دکتر جان .. از لطف و محبت شما ممنون – سال جدید تحصیلی دارد شروع میشود .. امیدوارم امسال موفق تر از سال گذشته باشی . مطلب بسیار قشنگی بود و با اجازه شما در هفته بعد و در پست اینده انرا از طرف شما به دوستانمان هدیه می کنم .. موفق باشی

ابوطالب ندری عکاس و خبرنگار گرگانی

درود بر شما ممنونم که به من سر می زنید و در هر رابطه و کار ی که از دست من و بلاگم بر بیاید در خدمت عزیزم هستم پایدار باشید و در صورت لينک کردن من ممنون تر ميشم

شقایق(سفری به درون)

سلام خسته نباشیم بلاگ پر محتوایی دارین دوست داشتین به من یه سر بزنین •يادآوری يک رؤيا تقريبا همان‌قدر سخت است که شکار کردن يک پرنده با دست خالی٬ اما گاهی وقت‌ها پرنده می‌آيد و به ميل خودش روی شانه‌ی ما می‌نشيند«يوستين گوردر»

ستاره

دکتر سينوحه مرسی که بهم سر زدی بازم اميدوارم اونجاها ببينمت در ضمن با اجازه لينکت رو در وبلاگم قرار دادم

هوما

سلام دکتر!خيلی ممنون که تو اين مدت به ما سر زدی. وبلاگت همچنان جذابه. ما آپديت خاصی نشديم. سال تحصيلی جديد و کارهای جديد توی دانشگاه... موفق باشيد

فريبرز

لذتهای کوچک زندگی ف. امروز : نرگس برای تحمیق خلق نیست لینکتو گذاشتم