در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام

كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم

 

شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است

 

واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “

 

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد

گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد

 

مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي

 

چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشکی مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “

 

 

*** خیلی از این شعر حمید مصدق خوشم میاد! هر وقت اولش رو میخونم باید حتما تا آخرش برم! البت هاین شعر خیلی طولانیه که نتونستم همش رو بزارم. اگه کاملش رومی‌خواین می‌تونین از اینجا بگیرینیش !! ضمنا دیوان کامل اشعار حمید مصدق هم در اینجا قابل دسترسی است.

/ 6 نظر / 19 بازدید
نگارنده

شعر های حمید مصدق واقعا قشنگه اما منو یاد یه همکلاسی دبیرستان میندازه که ازش خوشم نمیومد!

نگارنده

قالب جدید مبارک!چرا هی عوض میشه اینجا

طناز

سلام جالب بود. من اصلاْ هيچ شناختی ازش ندارم. اينم اولين شعری بود که ازش خوندم. خوشم اومد.

آمد

بگذار که در شهر عطش پير شوم زود برو در گوشه اين غمکده تخمير شوم زود برو تا پيش خودم پيش تر از خود بشوم بيش نمان می خواهم از انبوه عطش سير شوم زود برو چون وسعت دريا و زمين در نظرم تنگ شدست حق دارم از آغوش تو دلگير شوم زود برو بايد به فراسوی شقايث بروم باز نخواه بر حلقه آغوش تو زنجير شوم زود برو ترسم که در اين قحطی نان و نمک و شعر و غزل بر سفره چشم تو نمک گير شوم زود برو...

سيدتقي

ما كه حوصله‌ي اين همه شعر خوندنو نداريم!!!

هدی

فکر کنم از ارادت من به حميد مصدق و شعرهاش ديگه خبرداری... اما شعر جالب تر در بخش «من با بطالت پدرم هرگز بيعت نمی کنم» اومده...من اونو بيشتر دوست دارم...راستی تو همين شعری که نوشتی من اين رو خيلی دوست دارم: من در آيينه رخ خود ديدم/ و به تو حق دادم...